سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل پی دلدار رفت و دیده چو این حال دید / اشک به دندان گرفت دامن و در پی دوید
دید میان دل و دیده که خونست اشک / جست برون ز میان، رفت و کناری گزید
هر دو جهان دل به باد، که خواهد مگر / از طرف آن بهار، بوی هوایی دمید
مقصد و مقصود دل، جز دهن تنگ او / نیست دریغا که هست، مقصد دل ناپدید!
گر تو چو شمعم کشی، از تو نخواهم نشست / ور تو به تیغم زنی، از تو نخاوهم برید
از می و مطرب مکن، مدعیا منع من / تا غزلی‌تر بود، قول تو خواهم شنید
بر در ارباب دل، از در رحمت در آی / کانکه به جایی رسید، از در رحمت رسید
فتح رفیق کلید، دانی سلمان چراست؟ / کز بن دندان کند، خدمت در چون کلید