سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نامم به زبان بردن، گیرم که نمی‌شاید / در نامه اگر باشد، سهو القلمی شاید
نظاره آن منظر، صاحب نظری باید / سرگشته این سودا، ثابت قدمی شاید
بر آب زند هر دم، این دیده نمناکم / نقش تو و جز نقشت، در دیده نمی‌شاید
چون با سر زلف توست، کار من شوریده / کار من اگر دارد، پیچی و خمی شاید
با ما نظری می‌کن، گه گاه که سلطان را / درباره درویشان، کردن کرمی‌شاید
چون گشت علم سلمان، در عشق میندازش / در خیلت اگر باشد، ما را قلمی شاید