سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۴۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چوگان زلفش از دل من برد گو ببر / ای دل بگیرش آن خم چوگان و گو ببر
در زحمتم ز درد سر و گفت و گوی عقل / ای عقل از سرم برو این گفت و گو ببر
ای آشنا چه در پی بیگانه می‌روی؟ / آن را که درد توست تو درمان او ببر
صوفی هنوز صافی رندان نخورده‌ است / ساقی برای او قدحی زین سبو ببر
تا عرض رنگ و بو نکند گل به باغ رو / بویش به باد برده و رنگش ز رو ببر
گر زانکه عمر می‌طلبی کرده‌ایم گم / عمر دراز در سر زلفت بجو ببر
می‌آورم به پیش تو حاجت که گفته‌اند / حاجت به نزد صاحب روی نکو ببر
یا رب مرا به آرزوی خویشتن رسان! / یا از دل و دماغ من این آرزو ببر
خو کرده است بر دل تنگ تو جور دوست / سلمان! جفای آن صنم تنگ خو ببر