سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زلفین سیه خم به خم اندر زده‌ای باز / وقت من شوریده به هم بر زده‌ای باز
زان روی نکو چشم بدان دور که امروز / بر مه زده‌ای طعنه و در خور زده‌ای باز
از غالیه رسمی زده‌ای بر گل و شکر / امروز همه بر گل و شکر زده‌ای باز
بر ساغر عیشم زده‌ای سنگ ولیکن / با تو چه توان گفت که ساغر زده‌ای باز؟
من سر چو قلم بر خط سودای تو دارم / با اینکه من سر زده را سرزده‌ای باز
از دود من سوخته زنهار حذر کن! / کاتش به من سوخته دل در زده‌ای باز
نقد سره قلب که پالوده‌ام از چشم / بر سکه رویم همه بارز زده‌ای باز
شبها ز غمت راست کبوتر دل سلمان / دریاب که بر صید کبوتر زده‌ای باز