سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای صبا برخیز و کوی دلستان ما بپرس / جان ما آنست، حال جان ما آنجا بپرس
اندک اندک پیش رو، وآن جان بیمار مرا / زیر لب بسیار بسیار از زبان ما بپرس
خفته است آن نرگس بیمار و ابرو بر سرش / حال بیماران ز جان ناتوان ما بپرس
انحرافی در مزاج مستقیم سرو ماست / گو بیا چون است سر و بوستان ما بپرس
رنگ رویم کرد پیدا رنج پنهان، ای طبیب! / رنگ ما را بین و از رنج نهان ما بپرس
شمع سان دارم سری بی‌آنکه باشد درد سر / قصه ما یک یک از اشک روان ما بپرس
کار ما عشق است و آنگه عقل سعیی می‌کند / عقل را باری چه کار اندر میان ما بپرس
اینکه می‌گویی: چرا سلمان جهان و جان بباخت؟ / یک سخن یک بار از آن جان و جهان ما بپرس