سلمان ساوجی › غزل شمارهٔ ۲۵۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ماییم به پای تو در افکنده سر خویش / وز غایت تقصیر سرانداخته در پیش
انداخت مرا چشم کماندار تو چون تیر / زان پس که برآورد به دست خودم از کیش
ای بسته به قصد من درویش میان را / زنهار میازار به مویی دل درویش
من شور تو دارم که لبان نمکینت / دارند بسی حق نمک بر جگر ریش
ساقی مکن اندیشه، بده می که ندارم / من مصلحتی با خرد مصلحت اندیش
ای جان گذری کن که ز هجران تو مردم / بیجان و جهان خود نتوان زیست ازین بیش
بازا که من افتاده‌ام و غیر خیالت / کس بر سر من نیست ز بیگانه و از خویش
عشاق سر تاج ندارند که دارند / از خاک کف پای تو تاجی به سر خویش
گفتم که دهی کام دلم گفت: لبش نی / سلمان بکش از طالب نوشی ستم نیش