سلمان ساوجی › قطعه شمارهٔ ۱۰۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای شهنشاهی که از بهر صلاح مملکت / آهنیت خود تاج سر شد و مرکب سریر
در جهانداری نظیرت دیده گردون ندید / در جهانداری همه چیزت مهیا جز نظیر
باغ دولت آب فتح از حد تیغت می‌خورد / دشمن آتش نهادت سوخت زین غم گو بمیر
گر سگی می‌گیرد از دیوانگی صحرای موش / شیر دران را چه غم از گربکان موش گیر
داشتم شاها من اسبانی که می‌بردند سبق / از براق سیر آسمان اندر مسیر
خیل گردون غالبا بر سر ایشان رشک برد / کرد هریک را به رنج و علتی دیگر اسیر
این چنین راهی است دور از پیش و از اسبان مرا / لاشه‌ای وامانده است آن نیز چون من لنگ و پیر
باز بین کار مرا کان بار گیرم نیز ماند / هم نماندی گر به کاری آمدی آن بار گیر
من ضعیف و خسته و بار گران بر خاطرم / هر که را باری است و هست از بارگیری ناگزیر
تا نصیر و حافظ و یاور نباشد خلق را / جز خدا بادا خدایت حافظ و یار و نصیر