سلمان ساوجی › رایت سلطان اویس| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر در خبیر به زور بازوی حیدر گشاد / بس که ازین قلعه را سایه حی در گشاد
هان که علی رغم بوم باز همایون ظفر / از طرف چتر شاه بال زد و پر گشاد
آنکه به یک زخم داو بازی نراد برد / مهره پشت عدو می‌فکند در گشاد
معدلتش تا فکند ظل همای امان / دیده نیارست باز پیش کبوتر گشاد
تا در رافت گشاد راه حوادث ببست / چون کمر کین ببست برج دو پیکر گشاد
گاه به دندان تیغ گاه به انگشت کلک / عقده احوال ملک شاه سراسر گشاد
مفردی از خیل اوست آنکه به تنها شبی / از طرف باختر تا در خاور گشاد
منتهی از رای اوست عقل که از یک نظر / مشکل اسرار نه پرده اخضر گشاد
یک ورق از ذهن اوست آنکه افلاطون نوشت / یک طرف از ملک اوست آنکه سکندر گشاد
بخل و ستم دست و پای چون زند اکنون که شاه / پای مخالف ببست دست سخا برگشاد
در سر من مهر او سوزش و سود فکند / شوق رخش آتشی در من شیدا فکند
قامت رعنای خویش کرد نگه زیر زلف / فتنه و آشوب در عالم بالا فکند
مصلحت من نهاد دل همه در دامنش / رفت و علی رغم من آن همه دریا فکند
آمد و اول دلم بستد و پیمان شکست / رفت و در آخر گنه در طرف ما فکند
آهوی چینی ز باد بوی دو زلفش شنید / شد متفرد ز مشک نافه به صحرا فکند
دوش به امروز داد وعده که کامت دهم / آه که امروز باز وعده به فردا فکند
لعل تو در گوش من لولو لالا نهاد / لفظ تو از چشم من نظم ثریا فکند
قصد سرم می‌کنی وین نه به جای خود است / خاصه که ظل خدا سایه بدانجا فکند
ای مژه و ابروینت تیر و کمان ساخته / جان و دل عاشقان هر دو نشان ساخته
صنع جهان آفرین بر فلک حسن تو / پیکر خورشید را ذره زبان ساخته
آنکه ز هیچ آفرید صورت جسم و روان / سرو روان تو را هیچ میان ساخته
از سر کویت صبا مجمره گردان شده / و زخم زلفت شمال غالیه دان ساخته
از رخ تو حسن را آمده وجهی به دست / صورت اسباب خود جمله بر آن ساخته
ما به تو مشغول و تو فارغ از احوال ما / ما نگرانیم و تو باد گران ساخته
در غم هجرم جهان سوخت و راضی شدم / گر به غمم می‌شود کار جهان ساخته
ز آتش رویت چو شمع چند بود ساخته / آنکه بود مدح شاه وورد زبان ساخته
می‌دهدم هر سحر بوی تو باد شمال / زنده همی داردم جان به امید وصال
چون ز تن من نماند هیچ ندانم که چون / پی به سر آرد مرا در شب تاری خیال
خاک سر کوی توست همدم باد بهشت / آتش رخسار توست بر رخ آب زلال
با گل رخسار تو گل نگشاید نقاب / با مه دیدار تو مه ننماید جمال
قصه ما شد دراز در غم آن قد و موی / خانه دل شد سیاه در غم آن زلف و خال
تاب فروغ رخت دیده کی آرد کزان / طایر اندیشه را سوخت چو پروانه بال
بی مه دیدار تو دیده ز خود در حجاب / بی لب شیرین تو تن ز روان در ملال
می‌شود از روی تو ماه فلک منفعل / می‌برد از رای تو شاه سپهر انفعال
آنکه رقیب زمان دولت بیدار اوست / وانکه طبیب جهان خامه بیمار اوست
چشم و چراغ ظفر تیغ جهانگیر او / پشت و پناه جهان عدل جهاندار اوست
جست قضا داوری از پی کار جهان / عقل بدو اقتدا کرده که این کار اوست
تا ز در طالعش کسب سعادت کند / کرده گرو مشتری خامه به بازار اوست
نام شهنشه کند سکه زر بر جبین / زان زده کارش به زر دولت دینار اوست
ای که غلام تو گشت خسرو سیارگان / صبح گواهی به صدق داده که اقرار اوست
صفه قدر تو راست منزلتی از شرف / دایره آفتاب شمسه دیوار اوست
مرکز جاه تو راست مرتبتی کز جلال / این کره لاجورد نقطه پرگار اوست
ای ظفر و نصرتت پیشروان حشم / کوکبه انجمت پسر و ماه علم
کاتب امر تو راست زیر قلم روز و شب / خاتم ملک تو راست زیر نگین ملک جم
گشته ز گرد رهت چشم کواکب قریر / خورده به خاک درت روح ملایک قسم
نسبت اصلی یم با دل و با طبع توست / از دل و طبع تو یافت این گهر پاک یم
حکمت اگر پای در پشت سپهر آورد / خنگ فلک بر زمین بس که بمالد شکم
رای تو چون تیغ زد صبح بر آمد ز کار / عزم تو چون سیر کرد ماه فرو شد به غم
با علمت آسمان کسر عدو نصب کرد / با سپهت روزگار فتح جهان کرد ضم
فتح دژی چون کنم ذکر که پیش خرد / با شرف دولتت فتح جهان است کم
مطرب گردون شها پرده سرای تو باد / خشت زر آفتاب فرش سرای تو باد
فضل خدای است عام لیک هر آن دولتی / کز فلک آید فرود خاص برای تو باد
یار و نگهدار خلق لطف خداوند توست / یار و نگهدار تو لطف خدای تو باد
هر چه تصور کند قیصر و خاقان و رای / رای رزین همه تابع رای تو باد
با کف راد تو ابر، کیست که نامش برند / بحر عیال تو گشت ابر گدای تو باد
تا ز افق طالعند باز سپید و غراب / بر سرشان روز و شب ظل همای تو باد
تا که بقای بقازیب تن آدمی است / دامن آخر زمان وصل قبای تو باد
کار خلایق کنون مدح و ثنای تو گشت / ورد ملایک همه حرز دعای تو باد