سلمان ساوجی › فراقنامه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نام خدایی که با تیره خاک / بر آمیخت این جوهر جان پاک
چو با یکدگر کردشان آشنا / دگر بارشان کرد از هم جدا
که دانست کان آشنائی چه بود؟ / پس از آشنائی جدائی چه بود؟
درین پرده کس را ندادند بار / نمی‌داند این راز جز کردگار
به بوئی که در نافه افزون کند / بسی آهوان را جگر خون کند
صدف تا کند دانه در پدید / بسی شور و تلخش بباید چشید
بر افراخت نه پرده لاجورد / ده و دو مقام اندر و راست کرد
بهر پرده و هر مقامی که ساخت / یکی را زد و دیگری را نواخت
شکر را زنی خانه‌ای بر فراخت / گره کاری و بند گیریش ساخت
مگس خواست حلوائی از خوان او / عسل آیتی گشت در شان او
خداوند هفت آسمان و زمین / زمین گستر و آسمان آفرین
ز خورشید مه را جدائی دهد / شب و روزشان روشنائی دهد
نپرسی چرا اختر و آسمان / شب و روز گردند گرد جهان؟
مپندار کین بی سبب می‌کنند / خداوند خود را طلب می‌کنند
نمی‌گنجد او در تمنای تو / تو او را بجو کوست جویای تو
گل ما بنا کرده قدرتش / دل ما سرا پرده عزتش
به نورش دو چشم جهان ناظر است / از آن نور مردم شده ظاهر است
خداوند چار و دو و سه یکی است / بماند شش و چار و نه اندکی
به مسمار هفت اخترش دوخته / فلک حلقه‌ای بر درش دوخته
به حکمت رسانیده است آن بدین / روان ز آسمان و تن از زمین
فزون از زمین است تا آسمان / تفاوت مر این هر دو را در میان
دگر بارشان کرد از هم جدا / دو بیگانه با هم شدند آشنا
که آن از گل تیره است این ز نور / ز تن تا به جان نسبتی هست دور
به زاری و حسرت جدا می‌شوند / چو با یکدیگر آشنا می‌شوند
نمی‌بودشان کاشکی اتصال / چون جان را و تن را چنین بود حال