رسولی که پا بر عرش سود / ز پایش سر عرش را تاج بود
بلند آفتاب مبارک نظر / که او راست هر دو عالم اثر
رسول کریم و متاع امین / امام الوری، قدوه العالمین
گهی جبرئیلش بود میر بار / گهی عنکبوتش بود پردهدار
امام شش و هفت و سی بار ده / سپهر و دو مه و چارده
شد از نافه مشگ عبد مناف / معطر حرم کان زمین راست ناف
از اینجا براقش توجه نبود / به جائی که آنجایگه جای نبود
به یک پی بساط فلک در نوشت / چو تیر از کمان فلک در گذشت
چنین رفت تا سدره المنتها / به ملکی گذر کرد بی منتها
کجا دایه رحمتش داد شیر / مسیحا شد آنجاش طفلی به شیر
اگر معجز یوسف از ماهی است / تو خورشیدی و معجزت ماهی است
نهاده قدم بر سر آسمان / نینداخته سایه بر خاکدان
ز یونس به احمد همان است راه / که از قعر ماهی است تا اوج ماه
همه عقل و روح است و روحی لدیه / ایا معشر الناس، صلوا علیه
پس از شکر دادار، نعمت نبی است / وز آن پس عائی که فرض است چیست؟
دعای شهنشاه دیهیم و گاه / پدر بر پدر خسرو و پادشاه
فشاننده گنج دریا به بزم / دراننده قلب خارا به رزم
فرازنده پایه سروری / فروزنده ماه نیک اختری
سپهر از کمر بستگان درش / ظفر یک سپاهی است از لشکرش
کجا لشکر عزم او سیر کرد / رود چرخ گردنده آنجا به گرد
بر آفاق گسترده ظل همای / در آن سایه آسوده خلق خدای
ز یک سوی ظلم است و یکسو امان / چه سدی است شمشیر او در میان
ز شیر درفشش درفشان ظفر / چو از خانه شیر تابنده خور
نیبند شبیهش بصر جز به خواب / نیابد نظیرش نظر جز در آب
گر از کوه پرسی که در بحر و بر / که زیبد که بندند پیشش کمر؟
به لفظ صدا پاسخ آید ز کوه / که سلطان اویس آسمان شکوه
الا ای جهاندار پیروز بخت / سزاوار شاهی و زیبای تخت
سر فرقدان پایه تخت تست / بلند آسمان سایه بخت توست
نگینی است خورشید بر افسرت / حبابی است ناهید در ساغرت
زمین و زمانه به کام تواند / همه پادشاهان غلام تواند
شب مملکت را مه و اختری / تن سلطنت را سر و افسری
زهی در تن مملکت جاودان / وجود تو چون جان و حکمت روان
کسی را که کین تواش داد تاب / ندادش جز از چشمه تیغ آب
اگر حمله بر کوه خارا کنی / چو خاشاکش از جای خود بر کنی
به عهد تو خونریز شد بی دریغ / چنین واجب الحد از آنست تیغ
قلم کرد تزویر در عهد شاه / بریدش زبان، کرد درویش سیاه
خدایت همه هر چه بایست داد / جوانمردی و دانش و دین و داد
ترا داد رسم است و بخشش طریق / همین کن که توفیق بادت رفیق
مراد از جهان نام نیک است و بس / بجز نام نیکو نماند به کس
جهان راست حاصل همه چیز لیک / چه با خود توان برد جز نام نیک؟
بخوان قصه خسروان جوان / ز هوشنگ و جم تا به چنگیز خان
که گر عکس شمشیرشان آفتاب / بدیدی، اسد را شدی زهره آب
ز چندین زر و افسر و تخت و گنج / که کردند حاصل به سختی و رنج
بجز نام نیکو ازین انجمن / ببین تا چه بردند با خویشتن؟
شنیدم که میگفت بهرام گور / پدر را کز او شد جهان پر ز شور
که:« آه ضعیفان به گردون رسید / سرشک یتیمان به جیحون رسید
از آن ترسم ای شهریار جوان / که اشک ستمدیدگان ناگهان
فراهم شود، ملک گردد خراب / برد جاه ما را به یکباره آب»
چو بشنید، در دیده آورد آب / بپیچید مردانه دادش جواب
که ایزد تو را بخشش و داد داد / به من در ازل جور و بیداد داد
تو را آن، نصیب من این آمدست / چه تدبیر؟ قسمت چنین آمدست
مرا جز که بی معدلت نیست رای / ولی غیر از این است حکم خدای
درختی است عدل ملک بارور / که بیخش دوام است و دولت ثمر
اساس بقا عدل ثابت کند / درخت سعدات ستم برکند
نبی ملک را گفت دین تواُم است / حقیقت بدان کان بدین قائم است
قیامت که آنجاست قاضی خدای / برابر نشینند شاه و گدای
اگر عدل باشد گوای ملک / شود عرش ثابت برای ملک
بود ساعتی عدل دارای دین / ز هفتاد ساله عبادت گزین
صبوح سعدات صباح تو باد / جنود ملائک جناح تو باد
کسی را که با تست سر در غرور / کلاه از سر و سر ز تن باد دور