که آب روان بخش در جویبار / به پرورد سرو سهی در کنار
اگر بر سرش تند بادی گذشت / دل نازک آب آشفته گشت
چو سر بر کشید و فرو برد پای / زبر دست گشت و شدش دل ز جای
به دل گفت کز آب من برترم / چرا منت او بود بر سرم
منم سروری، آب تر دامنی / کجا دارد او پای همچون منی؟
نکر التفاتی به آب روان / سر از کبر میسود بر آسمان
به آب روانش چون نبودی نیاز / گرفت آب نیز از سرش پای باز
بدانست از آن پس که آن تاب یافت / که هر چیز کو یافت ازان آب یافت
تو را بر من ای دوست بیداد هم / ز پهلوی عشق من است ای صنم
ز عشق است تیزی بازار تو / ز شوق است آرایش کار تو
ملک تا غباری نیاید پدید / پی باد پای سخن را برید
سر نامه خسروی مهر کرد / سپردش بدان قاصد ره نورد
بدو گفت جائی توقف مکن / بگو از زبانم به یار این سخن
بیا، ورنه کارم تبه میشود / دعا گفت و جانم ز تن میرود
به روزی مبارک ز درگاه کی / روان شد همان قاصد نیک پی
بیامد روان تا به جانان رسید / چو از گرد ره دلستانش بدید
روان رفت و بر پای او بوسه داد / که پایت بر این مرز فرخنده باد
نخستین بپرسیدش از رنج راه / دگر جست ازرو نامه پادشاه
بدان چشم کوشاه را دیده است / به آن لب که پایش ببوسیده است
به بوسه ز قندش شکر ریز کرد / سراپای او شکر آمیز کرد
سبک قاصد آن نامه شاه را / بداد آن پریروی دلخواه را
دلی بود پیچیده و پر ز درد / گشاد آن دل بسته را باز کرد
به هر نکته که آنجا رسیدی نظر / برو ریختی از دیده عقد گهر
فرو خواند آن نامه سر تا به پای / بر آمد ز جان و دلش وای وای
برای جوابش قلم در گرفت / سخن را دگر باره از سر گرفت
که چون آیت رحمت از آسمان / رسول مبارک مثال امان
رسانیدم از شاه و آنگه چه شاه / ز ماهیش محکوم تا اوج ماه
خط عنبرین خال مشکین رقم / مرکب شده مشک و گوهر به هم
نوشته حروفش به سودای دل / شکنهای خطش همه جای دل
ز بویش همه بوی جان یافتم / دوای دل و جان در آن یافتم
چو آورد قاصد روانی به من / تو گوئی رسانید جانی به من
روان جان شیرین من در طلب / بر آمد به لب گفت در زیر لب
که ای سایه کردگار جهان / به حکم تو موقوف کار جهان
اگر بیندت عکس تیغ آفتاب / درآید به چشمش از آن آب آب
تو مشغول گنجی و شاهی و داد / تو دردی نداری، که دردت مباد!
تو شاهی و من کمترینت رهی / مطیع توام تا چه فرمان دهی؟
اگر زانکه میباید آمد بگوی / که تا پیشت آیم به سر همچو گوی
ندارم جز این آرزو از خدا / که یکبار دیگر ببینم تو را
دهد چرخ فیروزه پیروزیم / چو روز وصالت شود روزیم
دگر من ز پیمان تو نگذرم / نبرم ز تو گر ببری سرم
اگر خاک گردم من خاکسار / دگر ز آن درم برنخیزد غبار
فرستادن پیک و قاصد بسم / فرستادمش وز عقب میرسم
سخن را بر اینگونه کوتاه کرد / پس آن نامه با پیک همراه کرد
سر زلف شب را چو بر تافت روز / کلید در بسته را یافت روز
چو مهر فلک دید شادی شب / بشادی بخندید در زیر لب
از آن پس بسیج سفر کرد ماه / شب و روز پیمود چون ماه راه
روان شد به اسبی چو باد بهار / که بر وی نشیند نسیم تتار
جهنده براقی چو برق یمان / رونده سمندی چو آب روان
گه از تیزیش کند میگشت فهم / گه از رفتنش باز میماند و هم
به کهسار چون ابر خوش بر شدی / نه ز آن ابر کز خوی تنش تر شدی
به زیر آمدی همچو سیل از زبر / نبودی ز سیرش زمین را خبر
گهش مشک و عنبر ز گرد و غبار / گهش فرش و بالین ز خارا و خار
گمان برد کان خار و خارا مگر / ز چینی حریر است و گل نرمتر
گهی بود بر پشت ماهیش جای / گهی سود بر تارک ماه پای
بیامد چنین تا به درگاه شاه / پذیره شدندش سراسر سپاه
فرو آمد و رفت در بارگه / زمین را ببوسید در پیش شه
چو نرگس سر افکنده از شرم پیش / ز روی شهنشاه و از کار خویش
بزرگان درگاه برخاستند / به پوزش زبان را بیاراستند
که شاها کمین بنده شهریار / برین آستان آمد امیدوار
گرش میکشی بیش ازینش سزاست / وگر جرم بخشی طریق شماست
گر از ما نه عصیان پدید آمدی / کجا عفو شاهان پدید آمدی
به خود کار خود را تبه میکنیم / به امید عفوت گنه میکنیم
به پیش آمد آنگه صنم شرمناک / به عادت ببوسید صد جای خاک
در انداخت خود را به پایش چو موی / بغلتید بر خاک مانند گوی
چو برخاست چون گرد از خاک راه / بزد دست در دامن پادشاه
که گر رنجشی بر دل است از منت / وزین گر غباری است بر دامنت
به یکبار دامن بیفشان ز من / خطا رفت خاطر مرنجان ز من
به خود بر تن خود جفا کردهام / خطا کردم آری خطا کردهام
خطایم بپوشان که آمد تو را / فزون ملک عفو از بسیط خطا
ملک بازش از خاک ره بر گرفت / سرش را ببوسید و در بر گرفت
نخستین بپرسید کای ماه من / تو خود چونی از رنج آمد شدن؟
ز سختی نباید نمودن عتیب / که باشد جهان را فراز و نشیب
وجود تو را منت از دادگر / که دیدم به خیر و سلامت دگر
چو از مجلس عام برخاستند / نشستند و بزمی آراستند
لب ساقیان گشت خندان چو جام / خم و چنگ را پخته شد کار خام
به مجلس ره چنگ دادند باز / شد از پرده غیب کارش بساز
نی و نای را باد شاهی دمید / دف بینوا را نوائی رسید
دل عود را باز بنواختند / به مجلس مقامی خوشش ساختند
برآورد خوش نازکان را شراب / به رقص اندر آوردشان چو رباب
ملک گفتش ای نازنین یار من، / چنین سیر گشتی ز دیدار من؟
چه دیدی ز گرمی و سردی من، / که رفتی چو گل ناگهان از چمن؟
ترا نیکتر دیدم از چشم خود / چرا دور کرد از منت چشم بد
به روی تو خوش بود احوال من / برفتی و بر هم زدی حال من
چه گویم ز هجر تو بر جان چه رفت / ز گفتن چو سوداست رفت آنچه رفت
همین به که باشیم امروز شاد / ز کار گذشته نیاریم یاد
سر شمع مجلس ز می گرم بود / ز گرمی درآمد زبان را گشود
که شاها مرا نیست حد جواب / بگویم اگر شاه بیند صواب
فرو بردن زهر به پیش من / که بردن فروگاه گفتن سخن
اگر میبرم این سخن را فرو / مثال صراحی بود با سبو
راحی به خم گفت کای خم نخست / سبو خورد خون تو هست این درست
سبو راستی تلخ دادش جواب / که در گردن تو است خون شراب
بلورین صراحی چو آب از سبو / فرو برد چون گشت روشن بر او
اگر چه صراحی سخن گوی بود / ولیکن به غایت تنک روی بود
بدان کو فرو داشت کرد این سخن / به گردن فرو آمدش خون دن
چو وقت جواب سخن در گذشت / نمیباشد آن قول را بازگشت
خموشی به وقت حکایت مکن / مکن هیچ وقت خموشی سخن
خموشی گزیدن به وقت جواب / خطادیدهاند اهل صوب صواب
از آن بارگه شاه بیرون مرا / اگر کردی و ریخت خون مرا
بدینم خجالت کجا ماندی / که در مجلسم بیوفا خواندی
ملک قول آن سرو دانست راست / که میدید کز پای تا سر وفاست
بدان معترف شد که بد کردهام / بدی با دل و جان خود کردهام
بدستت کنم توبه افزون ز حد / بدی گفتم استغفر الله ز بد
بیا پیش تا ز آن لب چون نبات / دهان را بشویم به آب حیات
صنم چون شنید این سخن شاد گشت / درونش ز بند غم آزاد گشت
بیامد به پای ملک در فتاد / ملک بوسهاش بر سر و چشم داد
می لعل خوردند تا گاه شام / چو شد جام مغرب ز می لعل فام
سر ماهرویان مجلس به خواب / ز مستی فرو رفت چو آفتاب
سوی کاخ خود هر یکی را به دوش / کشیدند می در سر و رفته هوش
چنین بودشان مجلس آراستن / به می روز و شب کام دل خواستن
سپیدهدم آن دم که ساقی هور / می لعل دادی به جام بلور
شراب صبوحی صنم خواستی / به می بزم عشرت بیاراستی
ملک داغ سودای آن ماه چهر / کشیده کشیدی می از جام مهر
در آمیختندی به هم راح و روح / کشیدندی از نیل داغ صبوح
سهی سرو چون گشتی از باده مست / بر افشاندی پای کوبنده دست
بر هر سوی کو میل کردی به ناز / بر آن سو کردی دل و جان و نماز
چو رفتی، برفتی دل و جان روان / چو باز آمدی آمدی باز جان
گه رفتنش دل برفتی ز شست / چو باز آمدی، آمدی دل به دست
بدستان چو او پایکوبان شدی / ز حیرت جهان دست بر هم زدی
به هر آستین کو برافشاندی / ملک دامنی گوهر افشاندی
ز رامشگران بانگ و فریاد خاست / ز جان زینهار و ز دل داد خواست
چنین عیش کردند با یکدگر / حسد برد گیتی بر ایشان مگر
جهان را همه وقت این رسم و خوست / که چون جمع بیند میان دو دوست
کند هردو را شادی و اندوه و غم / به تیغ جدایی ببرد ز هم
به فراش فرمود یک روز شاه / که بر روی صحرا زند بارگاه
سر و سرکشان را همه گرد کرد / ز جام بلورین می لعل خورد
نگارش ستاده در آن انجمن / چو سرو سهی در میان چمن
گهی داشتی جام می شاه را / گهی بر مغنی زدی راه را
گهی نکته خوش در انداختی / دل مجلس از غم بپرداختی
چو از روز یک نیمه اندر گذشت / سر سرفرازان ز می گرم گشت
ز گیلان فرستادهای در رسید / که فرماندهاش سر ز فرمان کشید
ز طاعت برون برد یکباره سر / ز بیداد ویران شد آن بوم و بر
به جان نیست ایمن از او هیچکس / ایا شاه ایران، به فریاد رس
زمانی در اندیشه شد شهریار / دگر باره میخواست از میگسار
که امروز روز نشاط است و بزم / نشاید به بزم اندرون یاد رزم
چو فردا برآید ز کوه آفتاب / ببینیم تا چیست روی صواب؟
دگر روز گردنکشان را بخواند / حکایت در این باب بسیار راند
سران سپهدار برخاستند / اجازت به عرض سخن خواستند
که شاها کسی جنگ گیلان نکرد / که آن جایگه نیست جای نبرد
نکرده است کس عزم این رزم جزم / نخست است فکرت دگر باره رزم
به هرکاری اندیشه باید نخست / همه کار از اندیشه آید درست
چو گردنکشان را صنم دید سست / بدانست کز چیست، رنجید چست
به شاه جهان گفت ای پادشاه / به کام تو بادا همه سال و ماه
چو قسم من است این همه گنج و بزم / چرا دیگری را رسد رنج رزم؟
چو صافی این باده من می خورم، / بود دردیاش نیز هم درخورم
به اقبال داری پیروزگر / من این رزم را بسته دارم کمر
ملک را موافق نیامد سخن / ولیکن ستودش در آن انجمن
چو خالی شد از سروران بارگاه / شهنشاه گفت ای دل افروز ماه
تو دانی که امروز در انجمن / چه گفتی به قصد دل و جان من؟
تو قصد سر دشمنان میکنی / و یا بیخ عمر مرا میکنی؟
شکر لب به گفتار بگشاد لب / که شاها نگفتم سخن بیسبب
بر آنند ایشان که در کارزار / نمیآید از دست من هیچ کار
مرا بلبلی در گلستان بزم / شمارند و خود را عقابان رزم
برآنم که ایشان کیانند و من کیستم / بر این در عزیز از پی چیستم
شهنشه دژم شد ز گفتار او / فرومانده در کار و کردار او
بدو گفت کای یار جانی من / مجو تلخی زندگانی من
نشد حاصل از داغ هجرم فراغ / چرا مینهی بر سر داغ،داغ؟
مرو از برم برگ دوریم نیست / ز تو احتمال صبوریم نیست
تو بی من توانی به هر حال زیست / مرا نیست ازین دستگه چاره نیست
اگر ز آنکه رای تو خواهد چنین / مرا نیست رای دگر غیر از این
سپاه م و ملک من ز آن تست / همه کشور من به فرمان تست
بخواه آنچه میخواهی از خواسته / ز مردان و اسبان آراسته
صنم روی مالید بر روی خاک / شهنشاه را گفت: روحی فداک!
ملک نیز چون دید که آن نیکخواه / سخن را نمیگوید الا به راه
به ناچار فرمود تا سرکشان / همه نامداران و لشکرکشان
سراپرده از شهر بیرون برند / درفش همایون به هامون برند
سحرگه که زد خسرو آسمان / سراپرده صبح بر خاوران
بینداخت شب خیمههای سیاه / زد از زر فلک فلکه بارگاه
ببستند بر پیل روئینه خم / دمیدند دم در دم گام دم
از آواز کوس و دم کره نای / برآمد دل کوه خارا ز جای
درفش درفشان برافراختند / ز هر سو سپاهی برون تاختند
هنرمند مردان با برگ و ساز / سر جعبهها را گشادند باز
ز پولاد خفتان و آهن کلاه / بیاراست از پای تا سر سپاه
در آمد ز هر سو سپه فوج فوج / زمین شد چو دریای چین پر از موج
ز نیزه زمین چون نیستان شده / دلیران چو شیران غران شده
سپهدار خوبان خیل ختن / به هر سو خرامان در آن انجمن
به زیر اندرش نقره خنگی چو آب / چو بر پشت صبح دمان آفتاب
ز بس کوهه زین مرکب سوار / تو گفتی پلنگ است در کوهسار
همی تاخت در جامه آهنین / چو تابنده گوهر ز پولاد چین
میانی ز چشم تصور نهان / درآویخته خنجری ز آن میان
چو یک قطره آب اندر آمیخته / چو کوهی به مویی درآویخته
شهنشه بیامد سپه بنگریست / چو گردون زمین را همه خیمه دید
سیاهی لشکر کرانی نداشت / کسی از شمارش نشانی نداشت
به لشکر گه خویش چون بنگرید / لبش گشت خندان دلش میگریست
به دل گفت جان من است این جوان / که جان را فرستد بر دشمنان؟
که کرد این که من در جهان میکنم؟ / ز تن جان خود را روان میکنم
مگر، این چنین کرد یزدان نصیب / که مه بیشتر وقت باشد غریب
پس آن خسرو خاوری را براند / شکر پاره لشکری را بخواند
بر آن لشکرش میر و سالار کرد / دل و گوش او پر ز گفتار کرد
که: رو، بخت پیروز یار تو باد / مراد دل اندر کنار تو باد
به هرجا که اسبت فراز آمده / دو اسبه ظفر پیشباز آمده
برای وداعش ملک در کنار / گرفت و ببارد خون در کنار
سپهدار بوسید پای ملک / بسی گفت در دل دعای ملک
روان شد وز آنجا ملک بازگشت / دگر باره با ناله دمساز گشت
دری بار بر شادمانی ببست / چو یعقوب با بیت احزان نشست
به غیر از غم یار چیزی نخورد / به جز وصل او آرزویی نکرد
شبی صورت یارش آمد به پیش / به زاری همی گفت با یار خویش
که ای جان من کرده از تن سفر / و یا روشنایی دور از نظر
کجایی و چونی و حال تو چیست؟ / که بر حال من مرغ و ماهی گریست
به قصد عدو مرکب انگیختی / ولی خون احباب خود ریختی
چنان است بر دشمنانت نظر / که از دوستان نیست هیچت خبر
ببخشای بر زندگانی من / بیا رحم کن بر جوانی من
اگر دشمنت از دوستانت خبر / بیابد، بگوید به خون جگر:
به جانت که صبر و قرارم نماند / دگر طاقت انتظارم نماند
اگر باز بینم جمالت دگر / نکردم جدا از وصالت دگر
نیارم زدن دم ز سوز درون / که میآید از سینه آتش برون
بود شرح حالم نوشتن محال / در آیینه دل ببین روی حال