سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای ممکن دست قدرت بر بساط لامکان / منتهای سدره اول پایه‌ات از نردبان
کرده همچون آستین غنچه و جیب چمن / مجمر خلقت معطر دامن آخر زمان
تکیه‌گاهت قبه عرشست و مرقد زیر خاک / بر مثال آفتابست این و روشنتر از آن
آفتاب اندر چهارم چرخ می‌تابد ولی / خلق می‌بینند کاندر خاک می‌گردد نهان
گاه بر بالای گردونی و گه در زیر چرخ / آفتاب عالم افروزی و ابرت سایه‌بان
شمع جمع انبیا چشم و چراغ امتی / ز آن زبانت مظهر آیات نورست و دخان
خاک مسکین از لباس سایه‌ات محروم ماند / خاک باری چیست تا تو سایه اندازی بر آن؟
جای نعلین نبی بر طور در صف نعال / بود چون کار نبوت بد بدست دیگران
باز شد تاج سر عرش و چنین باشد چنین / لاجرم وقتی که پای خواجه باشد در میان
کعبه صورت اگر برخیزد از ناف زمین / بعد از این گردد زمین بر پای همچون آسمان