سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوئیا این نقش بیجان صورت جان من است / نقش بیحانش مخوان کان نقش جانان منست
می‌دمد بویی و هر دم بلبل جان در قفس / می‌کند فریاد کاین بوی گلستان منست
خود چه نوراست آن که دل خود را بر او پروانه‌وار / می‌زند کاین عکس از آن شمع شبستان منست
می‌گشاید دل مرا از بند زلف نازنین / حلقه زلفش کلید قفل زندان منست
گر کند قصد سر من، بر سر من حاکمست / ور نماید میل جان، شکرانه بر جان منست
صورتی در پیش دارم خوب و می‌دانم که این / صورت جمعیت حال پریشان منست