غباری کز ره معشوقه آید / به چشم عاشقان عنبر نماید
من افتاده آن خاک دیارم / که گرد از دل غبارش میزداید
چو من خواهم که گل چینم ز باغش / گرم خاری رود در دست، شاید
به مژگان از برای دیده این خار / برون آرم گر از دستم برآید
بهر بادی که میآید ز کویش / مرا در دل هوایی میفزاید
صبا در مگذر از خاک در او / که کار ما ازین در میگشاید
عنان زلف او بر پیچ تا باد / رکاب اندر رکاب او نساید
در آن منزل که جان از ترس میکاست / دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
ملک مهراب را گفت اندرین راه / چه میگویی؟ جوابش داد کای شاه
طریق راست راه مرز روم است / همه ره کشور و آباد بوم است
ره چپ هم ره روم است لیکن / در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
سراسر بیشه و کوه است و دریا / کنام اژدها و جای عنقا
طریق راستی یکساله راه است / طریق رفتن چپ چار ماه است
ملک را شوق در دل جوش میزد / هوایش راه صبر و هوش میزد
عنان بر جانب راه دوم تافت / دوان اندر پیش مهراب بشتافت
ملک را گفت این راهی است بیراه / نمیشاید که بیراهی کند شاه
مرو راهی که دیگر کس نرفتهست / هما نگذشته و کر کس نرفتهست
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند / که باد از رفتن او باز میماند
به ناگه پیشش آمد بیشهای خوش / مقامی جان فزا و جای دلکش
سمن پرورده جان از سایه بید / نداده برگ بیدش جای خورشید
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود / هوایش جان و آب و روان بود
فراز شاخههای صندل و عود / قماری راست کرده بر بط و عود
چنار و سروش اندر سر فرازی / همی کردند با هم دست یازی
هزاران طوطی و طاووس و شهباز / فراز شاخ میکردند پرواز
تذروان خفته خوش در ظل شاهین / ز بالش باز کرده فرش و بالین
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟» / جوابش داد کین جنی سرایست
مقام و منزل روحانیانست / سرای پادشاه و ملک جانست
تو این مرغان که میبینی پریاند / ز قصد مردم آزاری بریاند
بگو تا نافهها را سرگشایند / عبیر و عنبر و لادن بسایند
ملک فرمود تا بزمی نهادند / در آن منزل پری خوان ساز دادند
کنیزان پری رخ را بخواندند / به ترتیب پری خوانی نشاندند
همی کردند مشک افشان چو سنبل / به دامن عطر میبردند چون گل
می اندر جام زر چون مشتری بود / درون شیشیه مانند پری بود
همی کرد از نشاط نغمه چنگ / در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
چو لاله مشک بر آتش نهادند / چو غنچه نافههای چین گشادند
جمال چینیان را چون بدیدند / همان دم جنایان برقع دریدند
بتان چین به از حوران رضوان / پری رویان چینی خوشتر از جان
به هر جانب هزاران پیکر جن / در آن جنت سرا گشتند ساکن
ملک جمشید بر کف جام باده / پری و آدمی پیشش ستاده
ز دل هر لحظه آهی برکشیدی / به یاد یار جامی در کشیدی
از آن آیین و بزم شاهزاده / خبر بردند پیش حورزاده
تماشا را چو ماهی از شبستان / برون آمد به عزم آن گلستان
هزاران دلبر از جان گشته همراه / روان آمد به سوی مجلس شاه
اشارت کرد تا پیروزه تختی / نهادند از بر عالی درختی
بران بنشست چون گل شاد و خرم / نظر میکرد سوی مجلس جم
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد / حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
... / چه خوش بودی اگر شوی منستی
درین اندیشه رفت و باز میگفت / که چون گردد پری با آدمی جفت؟
ملک جمشید ملک عقل و جانست / که فرمانش بر انس و جان روانست
دو عالم ذره است و مهر خورشید / دلست انگشتری و عشق جمشید
چو جمشید پری رخسار انجم / عیان شد از هوا شد دیو شب گم
انیسی داشت نامش ناز پرورد / که میکرد از لطافت ناز برورد
رفیق و مهربان و خویش او بود / به رسم پیشکاران پیش او بود
زبانش را به پوزشها بیاراست / فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
که شاها آمدن فرخنده بادت / فلک چاکر، زمانه بنده بادت
کدامین مملکت را شهریاری؟ / کنون عزم کدامین شهرداری؟
نمییابد ز ما بیگانگی جست / مکن بیگانگی کاین خانه تست
پری گر چه ز جنس آدمی نیست / ولی او نیز دور از مردمی نیست
بباید منتی بر ما نهادن / به سوی کاخ ما تشریف دادن»
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد / حکایتهای شیرین باز میکرد
ملک در طلعتش حیران فرو ماند / به صد نازش به نزد خویش بنشاند
به دل گفت این پری حوری صفا تست / از آتش نیست از آب حیاتست
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست / جواب این مه فرخ لقا چیست
بدو مهراب گفت ای شاه ما را / طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
هنوز اندر کف فرمان اوییم / یک امروز دگر مهمان اوییم
پری چون مردمی با ما نماید / به غیر از مردمی از ما نشاید
عزیمت کرد شه با ناز پرورد / عزیمت جزم در خوان پری کرد
سرایی یافت چون ایوان مینو / پریاش بانی و حوریش بانو
مرصع خانهای چون چرخ اخضر / در او خشتی ز نقره خشتی از زر
هلال طاق او پیوسته تا ماه / چو طاق ابروان یار دلخواه
بسان آیینه صحنش مصفا / جمال جان در آن آیینه پیدا
مسیحا در رواقش دیر کرده / کواکب در بروجش سیر کرده
خم طاقش فلک را گشته محراب / ترابش در صفا بگذشته از آب
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده / فرات و دجله در پایش فتاده
زمین آن سرا گویی معین / برید استاد ازین فیروزه گلشن
موشح قطعهای خورشید مطلع / در او بیتی خوش و پاک و مرصع
چو جنت سندس و استبرق فرش / بر آن استبرق و سندس یکی عرش
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم / نگاری چون نگین بر روی خاتم
چو شمعش جامه زربفت در بر / ز لعل آتشین تا جیش بر سر
چران اندر گلستانش دو آهو / کنام آهوانش جای جادو
نقاب آتشین بر آب بسته / ز رویش آب بر آتش نشسته
تتق از پیش دور افکنده چون گل / پریشان کرده بر گل جعد سنبل
شبش افکنده دور از روی گلگون / ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب / معلق زیر چاهش آب عبغب
ملک را چون بدید از دور برخاست / ز زیر عرش گفتی نور برخاست
ز تخت آمد فرو در زیر تختش / گرفت و برد بر بالای تختش
نشستند از بر آن تخت و خرم / چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
بسی از رنج راهش باز پرسید / حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
ملک میگفت با وی یک به یک باز / اگر چه بود روشن بر پری راز
پری گفتش که ای کاریست مشکل / به خون دیده خواهد گشت حاصل
پریشانی بسی خواهی کشیدن / بسی چون زلف خم در خم بریدن
بسی چو چشم عاشق خسته و زار / شناور گشتن اندر بحر خونخوار
گهی با شیر در پیکار رفتن / گهی با اژدها در غار رفتن
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان / شدن در کوره و در بازار گریان
گه از سودای دل چون موب دلبر / گهی شوریده بر کوه و کمر سر
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل / بود کار در و دشت و جبل سهل
گهر در سنگ باشد مهره با مار / عسل با نیش باشد ورد با خار»
پری دانست که احوالش خرابست / سخن با وی کشیدن خط بر آبست
به ساقی گفت: «جام می در انداز / دمی اندیشه از خاطر بپرداز
به یاد روی جم دوری بگردان / که بنیادی ندارد دور گردان
ز جام می درون را ساز گلشن / که دارد اندرون را جام روشن
لب رودی خوش و دلکش مقامیست / بزن مطرب نوا کاین خوش مقامیست»
نخست امد به زانو ناز پرورد / به یاد روی بانو ساغری خورد
دوم ساغر به پیش خسرو آورد / ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
قدح چون ماه شد در برج گردان / ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
هوا از عکس می شنگرف گون شد / دل خاک از سرشک جرعه خون شد
چو جامی چند می در داد ساقی / ملک را گفت: «دولت باد باقی
مرا زین خوی و لطف و سازگاری / حقیقت شد که شاه و شهریاری
کدامین دایه از شیرت لب آلود / مگر آب حیاتش در لبان بود
بیا تا چهره دشمن خراشیم / برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
یکی خواهر شد و دیگر برادر / یکی گشتند با هم آب و آذر
دو درج آورد پر یاقوت احمر / که هریک بود یک درج پر زر
سه تا تار از کمند زلف مشکین / که هریک داشت صد تا تار در چین
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار / به یاد زلف و لعلم گوش میدار
اگر وقتی شود وقتت مشوش / ز زلف من فکن تاری در آتش»
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را / پری خوش در کنار آورد شه را