سلمان ساوجی › در دیر راهب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نزد بحر دیری دید مینا / کشیشی چون پیر چون کیوان در آنجا
شد آن خورشید رخ در دیر کیوان / ازو پرشسد حال چرخ گردان
جوابش و داد و گفت احوال گردون / نداند کس به جز دانای بی‌چون
اگر خواهی خلاص از موج دریا / چو ما باید کناری جستن از ما
گهر جویی؟ بیا در ما سفر کن / امان خواهی؟ ز بحر ما حذر کن
دگر پرسید: «ای پیر خردمند / مرا اندر تجارت ده یکی پند
بگو تا مایه خود زین بضاعت / چه سازم در جهان؟» گفتا: «قناعت
قناعت کن کز آن با بست شد باز / که کرد اندر هوای آز پرواز
از آن سلطان مرغان گشت عنفا / که در قاف قناعت کرد ماوا
طلب کن عین عزت را از آن قاف / که هست این عین را منبع بر آن قاف
تو وقتی سر عنقا را بدانی / که عنقا را به کلی باز خوانی»
سیم نوبت سرشک از دیده بارید / چو گردون از غم گردون بنالید
که: «مهر آسمان با ما به کین است / فلک دایم به قصدم در کمین است
جهان را حوادث می‌گشاید / فلک نقش مخالف می‌نماید»
ملک را در دو بیت آن پیر بخرد / جواب خوب موزون داد و تن زد: