سلمان ساوجی › جمشید و سفر دریا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ملک را چون مسیح آورد در سیر / هوای صحبت خورشید در سیر
به یاران گفت: «کشتیها بسازید / به کشتی بادبان‌ها بر فرازید»
صد و هشتاد کشتی را ساز کردند / دو او چیزی که می‌بایست بردند
به کشتی‌ها درون ملاح می‌خواند / که بسم الله مجری‌ها و می‌راند
ملک در کشتی‌ها بنشست تنها / چو خورشید فلک در برج جوزا
چهل روز اندر آن دریا براندند / شبی در موج گردابی بماندند
ز روی آب ناگه باد برخاست / ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد برخاست / ز هر سو نعره و فریاد برخاست
شب و کشتی و باد و بحر و گرداب / حوادث را مهیا گشته اسباب
به یکدم بحر شد با شاه دشمن / ز سر تا پای در پوشید جوشن
پر از چین کرد رخ کف بر لب آورد / بجوشید و ز هر سو حمله‌ای کرد
به کشتی در، ملک را موج می‌برد / گهی در قعر و گه در اوج می‌برد
گهی در پشت ماهی ساختی گاه / ز ماهی سر زدی بر افسر ماه
فلک سنگ حوادث داشت در دست / بزد کشتی جم را خرد بشکست
در آمد آب و شه را در برآورد / ز چوبین خانه‌اش چون گل برآورد
همی گشت اندرون گرداب حیران / چو ما در موج این دریای گردان
هر آنکس کو در این دریا نشیند / طریقی جز فرو رفتن نبیند
در آن دریا به بوی آشنایی / ملک می‌زد به هر سو دست و پایی
ز تخت و بخت چون برداشت امید / ز کشتی تخته‌ای را داشت جمشید
چو برگردید بخت آت تخت بشکست / به جای تخت شه بر تخت بنشست
قضای آسمانی تخته می‌راند / فلک نقش قضا ز آن تخته می‌خواند
نگار خویش را در آب می‌جست / به آب دیده نقش تخته می‌شست
سه روز آن تخته بر دریا روان بود / ملک ملاح و بادش بادبان بود
چهارم روز چون آن چشمه زر / بجوشید از لب دریای اخضر
ملک را ناگه آمد بیشه‌ای بیش / که بود آن بیشه از هر بیشه‌ای بیش
ز انبوهی درختان به و نار / نمی‌دادند در خود باد را بار
شده مقبوض چون فرهاد مسکین / غبار آلود و زرد و سیب و شیرین
ز گرم آلود سیب شکر آلود / خوش و شیرین‌تر از حلوای بی‌دود
وهان فندق و بادام و پسته / به شکر خنده لب بگشوده بسته
انارش کرده دعوی با لب یار / همی زد سیب لاف از غبغب یار
ملک زین غصه خون یار می‌خورد / به دندان سیب تن را پاره می‌کرد
انارش کرده با هم لعل و در جفت / به کار خویش می‌خندید و می‌گفت:
«چرا چیزم باید جمع کردن / که خواهد دیگری آن چیز خوردن
ملک حیران به گرد بیشه می‌گشت / به کار خویش بر اندیشه می‌گشت
که: «من زین ورطه چون یابم رهایی؟ / مگر فضلی کند لطف خدایی!»
چو هندوی شب تاری در آمد / خیال زلف یارش در سر آمد
ز سودای سر زلفین دلدار / شب تاریک می‌پیچید چون مار
گهی با آب می‌زد سنگ در بر / گهی با سرو می‌زد دست در سر
غریب و خسته و تنها و عاشق / بلا همراه و دولت نا موافق
شب تاریک و برق نعره ابر / خروش موج و رعد و گریه ابر
همه با شیر و ببرش بود مجلس / ندیمش بحر بود و وحش مونس
بسی در حسرت دلدار بگریست / چو ابر از شوق آن گلزار بگریست
به زاری هر زمان می‌گفت: «دردا / که دردم را دوایی نیست پیدا
ازین ترسم که در حسرت بمیرم / مراد دل ز دلبر برنگیرم!»
دگر می‌گفت: «تدبیرم چه باشد / درین سودا اگر میرم چه باشد؟
نه رنج راه عشقش برده باشم، / نه آخر در ره او مرده باشم،
بسی برخویشتن چون مار پیچید / ره بیرون شدن جایی نمی‌دید
همی نالید و در اشک می‌سفت / به زاری این غزل با خویش می‌گفت: