سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فریاد همی دارم و فریاد رسی نیست / پندار درین گنبد فیروزه کسی نیست
ای باد خبر بر، بر آن یار همی دم / کز بهر خبر جز تو مرا همنفسی نیست
از هستی من جز نفسی باز نمانده‌ست / هر چند که این نیز بر آنم که بسی نیست
ما را هوس آن دست که در پای تو میریم / دارد مگسی در شکرستان تو پرواز
دردا که مرا قوت پر مگسی نیست / خواهیم گذشت از سر آن قلزم نیلی
آخر قدم همت ما کم ز خسی نیست / ای طوطی جان زرین قفس سبز برون ای