سلمان ساوجی › در وصف صبح| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو سیمین صبح سر بر زد ز خاور / ز بحر چین برآمد ز ورق زر
تو پنداری ز چین آن زورق نور / فرستاد از پی جمشید فغفور
ملک طوفی به گرد بیشه می‌کرد / خلاص خویش را اندیشه می‌کرد
به دل می‌گفت: «آخر حور زادم / ز موی خویش تاری چند دادم
که هر وقتی که درمانی به کاری / به آتش در فکن زین موی تاری؟
کنون این موی‌ها با خویش دارم / از آن دارم که تا آید به کارم»
ز پیکان آتشی در دم بر افروخت / بر آتش عنبرین موی پری سوخت
همین دم گشت پیدا نازپرورد / به پیش جم سلام بانو آورد
ملک جمشید را گفت: «این چه حالست / که خورشید نشاطت در وبالست؟
همایونت نشیمن بود در روم / کدامت زاغ شد رهبر درین بوم؟
ز دست حورزاد آمد به فریاد / که با او کرده‌ای از دیگری یاد
چنان ماهی اگر رضوان ببنید / عجب دارم که با حوری نشیند
برابر حوری‌زادی سرو آزاد / خطا باشد گزیدن آدمی زاد»
ملک گفت: «ای صنم کار دلست این / مکن منعم که کاری مشکلست این
چه گویم که این سخن دارد درازی / چنین باشد طریق عشقبازی
فزون از شمع دارد روشنی خور / ولی پروانه را شمعست در خور
شنیدستم که چون از ابر می‌خواست / صدف باران، خروش از بحر برخاست
صدف را گفت آب آه رو سیاهی / که پیش ما تو آب از ابر خواهی!»
صدف گفت آنجا من از ابر نیستان / طلب می‌دارم ار تو بودی ترا آن
چرا بایست کرد از بی‌حیایی / مرا از ابر تر دامن گدایی؟
مرا کز عجب بایستی نمودن / دهان را ز آب دندانی گشودن
مکن عیبم که این‌ها اضطراریست / اسا کار در بی‌اختیاریست
حکایت‌های خود ز آغاز می‌گفت / به ناز این قصه یک یک باز می‌گفت
ملک جم را از آنجا ناز پرورد / پیاده تا لب دریا بیاورد
در آمد باد پائی بحر پیما / چو باد نوبهار از روی دریا
پری گفت: «ای براق باد رفتار / زمانی چند را جمشید بردار
حباب آسا روان شو بر سر آب / چو برق اندر پی من زود بشتاب»
کشید اسب و ملک بنشست بر وی / پری از پیش می‌رفت و جم از پی
به یک ساعت ز دریا در گذشتند / تو گفتی آب دریا در نوشتند
فرود آمد ز اسب و روی بر خاک / بسی مالید و گفت: «ای داور پاک
شفا بخشنده تن‌های بیمار / خطا پوشنده جمع گنه‌کار
تویی مالک رقاب آزادگان را / دلیل و دستگیر افتادگان را»