سلمان ساوجی › عاشق شدن خورشید بر جمشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گلی دید از هوا پیراهنش چاک / مهی از آسمان افتاده در خاک
ز پا افتاده قدی همبر سرو / پریده طوطی هوش از سر سرو
عرق بر عارض گلگون نشسته / هزاران عقد در بر گل گسسته
چو نیلوفر گل صد برگ در آب / شده بادام چشمش در شکر خواب
گرفته دامن لعلش زمرد / دری ناسفته در وی لعل و بسد
در خورشید را پا رفت در گل / بر او چون ذره عاشق شد به صد دل
به حیلت خفته می‌زد راه بیدار / به صنعت برد مستی رخت هشیار
ملک چون سایه بیهوش اوفتاده / فراز سایه خورشید ایستاده
سهی سرو از دو نرگس ژاله انگیخت / گلابی چند بر برگ سمن ریخت
صبا با چین زلفش بود دمساز / دماغ خفته بویی برد از آن راز
به فندق مالش ترکان چین داد / دو هندو را ز سیمین بند بگشاد
چو زلف خویشتن بر خویش پیچید / چو اشک خود دمی بر خاک غلتید
سرش چون گرم شد از تاب خورشید / ز خواب خوش بر آمد شاه جمشید
ز خواب خوش چو مژگان را بمالید / به بیداری جمال ماه خود دید
بر آورد از دل شوریده آهی / چو ماهی شد تپان از بهر ماهی
پری رخ بازگشت از پیش جمشید / خرامان شد به برج خویش خورشید
بدو مهراب گفت آهسته، ای شاه / چه برخیزد به جز رسوائی از راه؟
ز آب دیده کاری برنخیزد / ز روی دل غباری بر نخیزد
نباشد بی سرشک و ناله سودا / ولی هر چیز را وقتی است پیدا
ز بارانی که تابستان ببارد / به غیر از بار دل باری نیارد
نداری تاب انوار تجلی / مکن بسیار دیدارش تمنی
تحمل باید و صبر اندرین کار / تحمل کن دمی، خود را نگه دار»
ملک برخاست چون باد از گلستان / سوی خرگاه رفت افتان و خیزان
دو درج لعل با خود داشت جمشید / فرستاد آن دو درج از بهر خورشد
مه نو برج درج لعل بگشود، / هزاران زهره در یک برج بنمود
به زیر لعل دری سفت سر بست / گهر بنمود و درج لعل بشکست
که هست این گوهر از آتش نه از خاک / هزارش آفرین بر گوهر پاک!»
سمن رخسار خورشید گل اندام / کنیزی داشت،« گلبرگ طری نام
اشارت کرد گلبرگ طری را / که رو بیرون بگو آن جوهری را:
نه لعل است این بدین زیب و بها، چیست؟ / بگو تا این گهر ها را بها چیست؟»
ملک در بهر حیرت بود مدهوش / برون کرده حدیث گوهر از گوش
نمی‌دانست گفتار سمن رخ / زبان بگشاد مهرابش به پاسخ
که شاها، این گهرهای نثاری است / نه زیبای قبول شهریاری است
ز هر جنسی گهر با خویش دارم / اگر فرمان دهی فردا بیارم»
زمین بوسید خسرو گفت:« شاها، / به برج نیکویی تابنده ماها،
نثار و هدیه را رسم اعادت / به شهر ما نباشد رسم و عادت
نه من گردون دونم کان گهر کان / برون آرد، برد بازش بدان کان
من خاکی به خاک خوار مانم / ز هر جنسی که دارم بر فشانم»
سمن رخ پیش گلرخ برد پاسخ / چو گل بشکفت و گفتا با سمن رخ:
« چنین بازارگان هرگز ندیدم / بدین همت جوان هرگز ندیدم
غریب است این که ناکامی غریبی / ز ما نایافته هرگز نصیبی
گهرهای چنین بر ما بپاشد / چنین شخص از گهر خالی نباشد
همانا گوهرش پلک است در اصل / هزاران آفرینش باد بر اصل»‌
« کتایون» نام، آن مه دایه‌ای اشت / که از هر دانشی پیرایه‌ای داشت
فرستادش به رسم عذر خواهان / بپوشیدش به خلعت‌های شاهان
از آن پس نافه‌های چین طلب کرد / حریر و دیبه رنگین طلب کرد
سر بار متاع چین گشادند / ز دیبا جامه‌ها بر هم نهادند
شد از عرض حریر و مشک عارض / زمین با عارض خوبان معارض
به هر سو طبله عنبر نهادند / نسیم گلستان بر باد دادند
ملک یاقوت اشک از دیده می‌راند / نهان در زیر لب این شعر می‌خواند: