چه منزل است که خاکش نسیم جان دارد / هوای روح و شش راحت روان دارد
حدیقه ای ز بهشت ست و منزلی ز فلک / که حور بر طرف و ماه در میان دارد
فراغ دل به چنین منزلست کاین منزل / فروغی از رخ آن ماه دلستان دارد
دل گرفته هوایم درین سرا بستان / کبوتریست که به سرو آشیان دارد
به هر کنار و به هر گوشه ای که می نگرم / ز آب دیده ما چشمه ای روان دارد
گمان مبر که کسی جان برد ز منزل عشق / اگر به جای یکی جان هزار جان دارد
برای وصل تو ترک همه جهان گفتم / که هر که وصل تو دارد، همه جهان دارد
بجو نشان دل من ز تیر غمزه خویش / که تیر غمزه تو از دلم نشان دارد
شکر نیز از زبان میر مشتاق / ادا کرد این غزل بر قول عشاق:
گلرخا برخیز و بنشان سرو را بر طرف جوی / روی بنمای و رخ گل را به خون دل بشوی
سایه را گو با رخ من در قفای خود مرو / سرو را با قد من گو بر کنار جو مروی
بلبل ار گل را تقاضا می کند عیبش مکن / اینچنین وجهی کجا حاصل شود بی گفت و گوی؟
دامن افشان، ای گل خندان، چمان شو در چمن / تا بر افشاند چو گل دامن بهار از رنگ و بوی
ظاهر ار گردیده بودی گوی سیمین غبغبت / کم زدی گوی بلاغت بلبل بسیار گوی
شانه سانم در سر سودای زلفت کرده سر <b></b> / نیستم آیینه آیین کو کند خدمت به روی
به دست افشان درآمد سرو آزاد / ز مرغان چمن برخاست فریاد
شراب عشق و نار حسن در سر / قدح در دست و شاهد در برابر
سر خورشید شد گرم از حراره / چو مه جیب قصب را کرد پاره
نشاط و کامرانی کرد خورشید / بر ایشان زر فشانی کرد جمشید
غنی گشت ارغنون ساز از نواها / بپوشید از قصب شکر قباها
نشاط انگیز را گفت: «ای شکر خیز / تو نیز آغاز کن شعری دلاویز
از آن شعری که وصف الحال باشد / نه زان قولی که قیل و قال باشد
حدیثی کان بیارد آشنایی / ببخشد جان و دل را روشنایی
نشاط انگیز گوش عود برتافت / گهر در جامه ابریشمین بافت
نبات از پسته شیرین روان کرد / به روی چنگ بر فندق فشان کرد
به چنگ این مطلع موزون در آموخت / رخ خورشید از آن مطلع بر افروخت: