سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای میوه رسیده ز بستان کیستی؟ / وی آیت نو درآمده در شان کیستی؟
جانها گرفته اند در میان ترا چو شمع / جانت فدا چراغ شبستان کیستی؟
هرکس به بوی وصل تو دارد دلی کباب / معلوم نیست خود که تو مهمان کیستی؟
جانها به غم فروشده اندر هوای تو / باری تو خوش بر آمده ای، جان کیستی؟
ای دل مشو ز عشق پریشان و جمع باش / اول نگاه کن که پریشان کیستی؟
غزل را چون پدید، آمد فرو داشت / برین قول ارغنون آواز برداشت
ای دل من بر سر پیمان تو / جان و دل من شده قربان تو
جان منی،جان منی،جان من / آن توام،آن توام، آن تو
عمر عزیزم همه خواهد گذشت / در سر زلفین پریشان تو
ای سر زلف تو پریشان ما / مطلع خورشید گریبان تو
عمر بدان باد فشانم چو شمع / کآوردم بوی گلستان تو
چو شهناز این غزل بر چنگ بنواخت / صنم زد جامه چاک و خرقه انداخت
سهی سرو از هوا در جنبش آمد / زمین همچون سما در گردش آمد
به رقصیدن صنوبر وار برخاست / ز سرو و نارون زنهار برخواست
چنان شد بر زمین خورشید در چرخ / که شد بی خویشتن ناهید بر چرخ
نوای پرده شهناز شد راست / هوا در جنبش امد پرده برخاست
چو آتش ز آبگینه روی گلگون / ز خرگه عکس مه انداخت بیرون
ز عکسش بی سکون شد جان جمشید / بر آب افتاد گویی عکس خورشید
ملک چون غمزه او مست گشته / چو زلف دلبرش پا بست گشته
عنان اختیار از دست رفته / کمان بشکسته تیر از شست رفته
چو نرگس سرگران گشتش ز مستی / ز بالا کرد سروش میل پستی
ملک را جام می چون سرنگون شد / ز می اطراف رویش لاله گون شد
شکر را گفت جم خیز و دریاب / که چون چشم خود از مستی است در خواب
چو خالش بستری افکن ز نسرین / ز برگ ارغوانش ساز بالین
چو بختش باش شب تا روز بیدار / ز چشم دشمنانش گوش می دار
شکر چون گل درآوردش به آغوش / غلامانش برون بردند بر دوش
بگستردند فرشش بر لب جوی / شکر بالین خسرو ساخت زانوی
گل و بید و کنار آب و مهتاب / شکر بیدار و خسرو در شکر خواب
صبا برخاستی هر ساعت از جای / گهش بر سر دویدی گاه بر پای
گهی مرغ سحر گفتی فسانه / گهی آب روان می زد ترانه
ز سوسن ساخت سرو ناز را جای / گرفتش در کنار آب روان پای
از آن مجلس چو بیرون رفت جمشید / ز خلوت خانه بیرون رفت خورشید
خرامان کرد سیمین بی ستون را / بخواند اندر پی خود ارغنون را
چو طاووسی روان در پی تذروی / سر آبی گزید و پای سروی
نشست و ارغنون را پیش خود خواند / ز هر جنسی و هر نوعی سخن راند
نخستش گفت کاین مرد جوان کیست؟ / چنین آشفته و شوریده از چیست؟
اگر دارد سر بازارگانی / مناسب نیست این گوهر فشانی
برآنم کاین جوان بازارگان نیست / که در وی شیوه بازاریان نیست
دل من می دهد هر دم گواهی / که او دری است از دریای شاهی
بسی گفت این سخن با ارغنون ساز / نمی کرد ارغنون زین پرده آواز
ز مطرب ماه قولی راست می خواست / نمی گشت او به گرد پرده راست
از آن پس پیش خود شهناز را خواند / ازین معنی بسی با او سخن راند
به آواز آمد آن مرغ خوش آواز / جوابی داد خوش طاووس را باز
که ما مرغان بستان آشیانیم / حدیث قاف و عنقا را چه دانیم
اگر بخشی به جان زنهار ما را / کنیم این راز بر شه آشکارا
به الماس سخن یاقوت سفتند / سخن زآغاز تا انجام گفتند
چو بر جمشید مهرش گرم تر گشت / به خون گلبرگ او از شرم تر گشت
حدیثی چرب و شیرین بود و درخورد / به عمداً رو ترش کرد و فرو برد
چو سروی از کنار جوی برخاست / به قد خویش بستان را بیاراست
صنوبر وار در بستان چمان گشت / همی زد چون صبا گرد چمن گشت
در آن مهتاب می گردید خورشید / دو مطرب در پیش بر شکل ناهید
چو گل بر ارغنون می کرد نازش / چو بلبل ارغنون اندر نوازش
گلش رنگ رخ از مهتاب می برد / به غمزه نرگسان را خواب می برد
خرامان آن بهار نوشکفته / بیامد بر سر بالین خفته
نگاری دید زیبا رفته از دست / دو چشمش خفته بر برگ سمن مست
خطی بر لاله از عنبر کشیده / به خوبی لاله را خط در کشیده
شکر چون دید ماه خرگهی را / خرامان بر چمن سرو سهی را
در آب نیلگون افتاده مهتاب / مهی درآب و ماهی در لب آب
ملک را خواست دادن ز آن بشارت / به شکر کرد شیرین لب اشارت
که: «کم گو بلبلا کمتر کن آشوب / یک امشب خواب خوش بر گل میاشوب
اگر چه برگ گل آشفته اولی / ولیکن خفته است او ، خفته اولی
درآن مهتاب چشم انداخت بر شاه / نظر فرقی نکرد از شاه تا ماه
ولیکن داشت خسرو عنبرین فرق / نبود اندر میانش غیر این فرق
دگر شبها ملک بیدار بودی / همه شب دیده اش خونبار بودی
شب تاری به مژگان لعل می سفت / ز آه و ناله اش مردم نمی خفت
همی گردید و چشمش خواب می جست / خیال خواب خوش در آب می جست
شبی کامد به کارش چشم بیدار / زدی بر دیده گفتی خواب مسمار
به پای خود چو دولت بر در آمد / سبک خواب گرانش بر سر آمد
همه چیزی به وقت خویش باید / که بیگه خواب نوشین خوش نیاید
نگشن آن شب گل خسرو شکفته / چنین باشد چو باشد بخت خفته
سبک روحی نمود آن روح ثانی / ولیکن خواب کرد آن شب گرانی
نشاط انگیز سازی با نوا ساخت / به آواز حزین این شعر پرداخت: