زهی دو نرگس چشمت در ارغنون خفته / دو ترک مست تو با تیر و با کمان خفته
کلاله ات ز کنار تو ساخته بالین / ز برگ گل زده خرگاه و در میان خفته
فتاده بر سمن عارضت دو خال سیاه / دو زنگی اند بر اطراف بوستان خفته
چه ز آن دو خانه مشکین نمی کنی؟ که تراست / هزار مورچه بر گرد گلستان خفته
کشیده بر چمنی سایه بانی از ابرو / دو ترک مست تو در زیر سایه بان خفته
تن چون سیم تو گنجی است شایگاه و آنگه / دو مار بر سر آن گنج شایگان خفته
خیال چشم خوشت را که فتنه ای است به خواب / به حال خود بگذارش هم آنچنان خفته
دلا برو شکری ز آن دهان بدزد و بیار / چنان کزان نشد آگاه ناگهان خفته
ز چشم و غمزه که هستند پاسبانانش / دلا مترس که هستند این و آن خفته
صنم حیران در آن گلبرگ و شمشاد / به زیر لب در این نظم می داد
چشم مخمور تو تا در خواب مستی خفته است / از خمار چشم مستت عالمی آشفته است
دل چو در محراب ابرو چشم مستش دید گفت / کافر سرمست در محراب بین چون خفته است
سنبلت را بس پریشان حال می بینم، مگر / باد صبح از حال ما با او حدیثی گفته است
دیده باریک بینم در شب تاریک هجر / بسکه بر یاد لبت درهای عمان سفته است
خاک راهت خواستم رفتن به مژگان عقل گفت / نیست حاجت کان صبا صدره به مژگان رفته است
عاقبت هم سر بجایی برکند این خون دل / کز غم سودای تو دل در درون بنهفه است
چو اخگر کرد خورشید این عمل را / مهی دیگر فرو خواند این غزل را
بیا ،ساقی،بیا جامی در انداز / حجاب ما ز پیش ما بر انداز
برو، ماها ، به کوی او فرو شو / بیا ای شمع و در پایش سر انداز
هوا چون ساغر آب روی ما ریخت / ز لعلت آتشی در ساغر انداز
چو خفتی خیز و رخت خواب بردار / ز خلوتخانه ما بر در انداز
چو گل گر صحبتم می خواهی از جان / به شب در زیر پهلو بستر انداز
وگر چون زلف میل روم داری / به ترسائی چلیپا بر سر انداز
همان دم چنگ را بنواخت ناهید / ادا کرد این غزل در وصف خورشید: