سلمان ساوجی › از خمار باز آمدن جمشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ملک در خواب صوت چنگ بشنید / چو باد صبحدم بر خود بخندید
خمار آلود سر، برخاست از خواب / شراب و آب و مطرب دید مهتاب
چو مه بیدار شد خورشید برجست / خرامان شد به برج خویش بنشست
صبا می داد بویی از بهارش / سمن را بود رنگی از نگارش
مهی خورشید رویش دید بی جان / روان این مطلعش سر بر زد از جان: