سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آفتابی از شکاف ابر ایما می کند / عاشقان را در هوا چون ذره رسوا می کند
باز در زیر نقاب فستقی رخسار گل / می نماید بلبلان را مست و شیدا می کند
لعل او با من به لطف و خنده می گوید سخن / گوهر پاکیزه خویش آشکارا می کند
می شود بر خود ز من آشفته تر کو یک نظر / منظر خود را به چشم من تماشا می کند
من روان می ریزم اندر پای سرو او چو آب / آن سهی سرو خرامان دوری از ما می کند
گل درون غنچه مجموعست و فارغ کرده دل / زآنچه مسکین بلبلی بر در تقاضا می کند
چو بشنید از شکر زین سان خطابی / بهار افروز دادش خوش جوابی:
باد جانت به فدا، ای دم باد سحری، / چند بر غنچه مستور کنی پرده دری؟
منشین بر در امید و مزن حلقه وصل / به از آن نیست که برخیزی و زین درگذری
آستین پوش بدان روی که خواهد کردن / دور رخسار تو چون گل صد برگ طری
می کند بر در گل شعر سرایی بلبل / بلبلا چند درایی ز سر شعر دری؟