سلمان ساوجی › باز گفتن خورشید از احوال جمشید به کتایون| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گل زرد افق را دور بی باک / چو زین گلزار سبز افکنده بر خاک
برآمد تیره ابری ژاله بارید / به کوهستان مغرب لاله بارید
پری رخ زهره بود و لا ابالی / ملک را مست دید و خانه خالی
کتایون را به نزد خویش بنشاند / حدیث جم به گوش او فرو خواند
شب تاریک روشن کرد خورشید / یکایک بر کتایون حال جمشید
کتایون گفت: «ای من خاک پایت، / شنیدم هرچه گفتی، چیست رایت؟
درین شک نیست کاین بازارگان مرد / جوانی خوبروی است و جوانمرد
به شهر خویش گفتی شهریار ست / به گوهر نیز گفتی تاجدار است
من اول روز دانستم که این مرد / نهان در سینه دارد گنجی از درد
بدانستم که او بیمار عشق است / زر افشانی و زاری کار عشق است
کسی اندر جهان نشنید باری / که شخصی بیغرض کرده ست کاری
از آن خورشید زر بر خاک ریزد / که از خاک بدخشان لعل خیزد
از آن دهقان درخت خار کارد، / که گلبرگ طری خارش برآرد
از آن ابر آبرو ریزد به دریا / که آب او شود لولوی لالا
به امیدی دهد زاهد می از دست / که در فردوس ازین بهتر میی هست
ندانم چون برآید نقش این کار / تو قیصرزاده ای ،او بار سالار
اگر او گوهر از تو بیش دارد / ولیکن گوهری درویش دارد
اگر خواهی که گردد با تو او جفت / ترا باید ضرورت با پدر گفت
کجا قیصر فرود آرد بدان سر / که بازاری بود داماد قیصر؟
ورت در سر هوای عشقبازیست / تو پنداری که کار عشق بازی است؟
بباید ترک ننگ و نام کردن / صباح عمر بر خود شام کردن
سری و سروری از سر نهادن / چو زلف خویش سر بر باد دادن
تو دخت قیصری، ای جان مادر، / مکن در دختری خود را بداختر
چو گل بودی همیشه پاک دامن / هوایت کرد خواهد چاک دامن
تو درج گوهری سر ناگشوده / در و دری ثمین کس نابسوده
که دارند از پی تاج کیانش / میفکن در کف بازاریانش
چو بشنید این سخن شمع جهانتاب / برآشفت و بدو گفت از سر تاب :
مرا برخاست دود از سر چو مجمر / تو دامن بر سر دودم مگستر
تو از سوز منی ای دایه غافل / ترا دامن همی سوزد مرا دل
هوای دل مرا بیمار کرده ست / هوای دل چنین بسیار کرده ست
برو دیگر مگو بازاری است او / که از سودای من با زاری است او
چو بازرگان ملک جمشید باشد / سزد گر مشتری خورشید باشد
که خاقان زاده است او من زقیصر / گر از من نیست مهتر نیست کهتر
مرا گر دوست داری یار من باش / مکن کاری دگر در کار من باش
اشارت کرد گلبرگ طری را / که در حلقه در آرد مشتری را
درآمد جم چو سرو رفته از دست / زمین بوسید و دور از شاه بنشست
به یکباره شد آن مه محو جمشید / چه مه در وقت پیوستن به خورشید
میان باغ حوضی بود مرمر / که می برد آبروی حوض کوثر
در آب روشنش تابنده مهتاب / ز ماهی تا به مه پیدا در آن آب
بدستان مطربان استناده بر پای / یکی ناهید و دیگر بلبل آوای
نشاط انگیز شهناز دلاویز / شکر با ارغنون ساز و شکر ریز
ترا سرسبز باد ای سرو آزاد / چو گل دایم رخت سرخ و دلت شاد
تو گوئی سخت چون پولاد چینم / که غم بگداخت جان آهنینم
گهی رفتم در آب و گه در آتش / چو آیینه ز شوق روی مهوش
دل از فولاد کردم روی از روی / نشینم با تو اکنون روی در روی
ببستم بر تو خود را چون میان من / زهی لطف ار بدان در می دهی تن
بدان امید گشتم خاک پایت / که باشد بر سرم همواره جایت
از آن از دیده گوهر می فشانم / که همچون اشک بر چشمت نشانم
اگر بر هم زنی چون زلف کارم / سر از پای تو هرگز بر ندارم
به شب چون شمع می سوزم برایت / همی میرم به روز اندر هوایت
چو زلفت تا سر من هست بر دوش / ز سودای تو دارم حلقه در گوش
چو قمری هست تا سر بر تن من / بود طوق تو اندر گردن من