سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شوق می ام نیمه شب بر در خمار برد / بوی گلم صبح دم بر صف گلزار برد
ناله چنگ مغان آمد و گوشم گرفت / بیخودم از صومعه بر در خمار برد
با همه مستی مرا پیر مغان بار داد / هرچه ز هستی من یافت به یکبار برد
ساقی ام از یک جهت ساقر و پیمانه داد / مطربم از یک طرف خرقه و دستار برد
همچو گلم مدتی عشق در آتش نهاد / عاقبت آب مرا بر سر بازار برد
کار چو با عقل بود عشق مجالی نداشت / عشق درآمد ز در عقل من از کار برد