سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواهم که امشب خدمتی چون ساقر اندر خور کنم / کاری که فرمایی مرا فرمان به چشم و سر کنم
چو عکس خورشید از هوا روزی که افتم در برت / گر در ببندی خانه را ، از روزنت سر بر کنم
چون شمع من در انجمن میریزم آب خویشتن / از دست خود شاید که من خاک سیه بر سر کنم
ار درد سودایت هنوز این کاسه سر پر بود / فردا که از خاک لحد چون لاله من سر بر کنم
لاف هواداری زدم با آفتابی لاجرم / چون ذره می گردم به جان تا خدمتش درخور کنم