سلمان ساوجی › دربند افتادن خورشید به دستور افسر، مادرش| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به نوشانوش رفت آن شب به پایان / سحر چون شد لب آفاق خندان
دگر عیش و طرب را تازه کردند / ز می بر روی عشرت غازه کردند
دو مه گه آشکار و گه نهانی / دو مه خوردند با هم دوستگانی
بجز بوسی نجست از دلستان هیچ / کناری بود دیگر در میان هیچ
همی خوردند جام از شام تا بام / که ناگه تشتشان افتاد از بام
رسانیدند غمازان کشور / ازین رمزی به نزدیکان آن در
که خورشید دلارا ناگهانی / به صد دل گشته عاشق بر جوانی
همه روز و شبش جام است بر کف / هزارش بار زد ناهید بر دف
زن قیصر که بد خورشید را مام / بلند اختر زنی بود افسرش نام
چو شد مشهور در شهر این حکایت / به افسر باز گفتند این روایت
ز غیرت سر و قدش گشت چون بید / همان دم رفت سوی کاخ خورشید
صنم در گلشنی چون گل خزیده / ز غیر دوست دامن در کشیده
به کنج خلوتی دو دوست با دوست / نشسته چون دو مغز اندر یکی پوست
موافق چون دو گوهر در یکی درج / معانق چون دو کوکب در یکی برج
درون پرده گل بلبل به آواز / نوازان نغمه ای بر صورت شهناز
بهار افروز و شکر با شکر ریز / به چنگ آورده الحان دلاویز
به گرد آن دیار روح پرور / نمی گردید جز ساقی و ساغر
بر آمد ابر و بارانی فرو کرد / در آمد سیل و طوفانی در آورد
نسیم آمد عنان از دست داده / چو باد صبحدم دم برفتاده
صنم را گفت : «اینک افسر آمد / چه می نالی که افسر بر سر برآمد؟
ترا افسر بدین حال ار ببیند / سرت دور از تو باد افسر نبیند
صنم را بود بیم جان جمشید / همی لرزید بر جمشید چون بید
ملک را گفت: «آمد مادر من / نمی دانم چه آید بر سر من!
ندیدی هیچ ازین بستان تو باری / همان بهتر که باشی بر کناری
چو گنجی باش پنهان در خرابی / چو نیلوفر فرو بر سر در آبی
میان سرو همچون جان نهان شد / سراپا سرو پنداری روان شد
ز شاخ سرو نجمی یافت شاهی / درخت سرو بار آورد ماهی
ملک جمشید جان انداخت در سرو / همانی آشیانی ساخت بر سر
چو خلوتخانه خالی شد ز جمشید / به ماهی منکسف شد چشم خورشید
خروش چاوشان از در بر آمد / سر خوبان روم از در دآمد
به سر بر می شد آتش چون چراغش / همی آمد برون دود از دماغش
گره بر رخ زده چون زلف مشکین / چو ابرو داد عرض لشکر چین
پری رخسار حالی مادرش دید / به استقبال شد، دستش ببوسید
نظر بر روی دختر کرد مادر / چو زلف خویش می دیدش بر آذر
مرکب کرد حنظل با طبر زد / به خورشید شکر لب بانگ بر زد
که: «ای رعنا چو گل تا چند و تا کی / کشی از جام زرین لاله گون می؟
چو نرکس تا به کی ساغر پرستی / قدح در دست و سر در خواب مستی؟
تو تا باشی نخواهد شد چو لاله / سرت خالی ز سودای پیاله
بسی جان خراب از می شد آباد / بس آبادا که دادش باده بر باد
میی با رنگ صافی چون لب یار / حیات افزاید و روح آورد بار
ز مستی گران چون چشم دلبر / چه آید غیر بیماریت بر سر
به چشم خویش می بینم که هستی / که باشد در سرت سودای مستی
بسی چوب از قفای مطربان زد / نی اندر ناخن شیرین لبان زد
چو ابرو روی حاجب را سیه کرد / چو زلفش سلسله در گردن آورد
به کوهی در حصاری داشت افسر / که با گردون گردان بود همبر
کشان خورشید را با خویشتن برد / به لالائی دو سه شبرنگ بسپرد
شکر لب را در آن بتخانه تنگ / نهان بنشاند چون یاقوت در سنگ
ندادندی برش جز باد را بار / نبودی آفتاب را سایه را بار
چمن پرورد گلبرگ بهاری / چو گل در غنچه شد ناگه حصاری
حصاری بود عالی سور بر سور / پری پیکر عزا می داشت در سور
در آن سور آن گلی سوری به ماتم / چو صبح از دیده می افشاند شبنم
بدان آتش که هجرانش بر افروخت / جدا شد چون عسل از موم می سوخت
نمی آسود روز و شب نمی خفت / شب و روز این سخن را باد می گفت
دل من باری از تیمار خون است / ندادم حال آن بیمار چون است
از آن جانب ملک چون حال خورشید / بدید از جان خود برداشت امید
به دندان می گزید انگشت چون باز / کبوتر وار کرد از سرو پرواز
فرود آمد به برج ماه رخسار / همی گردید گرد برج دیار
همی گردید و خون از دیده می راند / به زاری بر دیار این قطعه می خواند