سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آتش سودا گرفت در دل شیدای من / شعله گراینسان زند وای دل و وای من
ناله شبهای من سر به فلک می زند / تا به چه خواهد کشید ناله شبهای من
مایه سودای ماست زلف تو لیکن چه سود؟ / زانکه پراکنده شد مایه سودای من
قصه خوناب دل گر نکنم چون کنم؟ / می رسد از جان به لب جوشش صفرای من
از سر رحمت مگر هم نو شوی دستگیر / ورنه چه برخیزد از دست من و پای من؟
دل چو قبا بسته ام بر قد و بالای تو / عشق قدت جامه ایست راست به بالای من
بس که رگ جان زدم در غم عشقت چو چنگ / غیر رگ و پوست نیست هیچ بر اعضای من
چو شب عقد ثریا عرض کردی / ز چشم جم جواهر خوانه کردی
چو صبح از دیده راندی اشک ژاله / ملک نیز این غزل خواندی به ناله:
دوش جانم را هوای بوی زلف یار بود / دیده بر راه صبا تا صبحدم بیدار بود
باد صبح از بوی او ناگه دمی در من دمید / راستی آنست کان دم این دمم در کار بود
ز آن تعلل کرد باد صبح کو بیمار بود / حبذا وقتی که مارا در سرابستان وصل
چون گل و بلبل مجال خنده وگفتار بود / ماه ما تابنده بود و روز ما فرخنده بود
کام ما پرخنده بود و بخت ما بیدار بود / روزگاری داشتم خوش در زمان وصل تو
شبی در پای سروی ساخت منزل / خود ندا نستم که روز آن روز روز کار بود
که همچون سرو بودش پای در گل / کنار سبزه و آب روان بود
که از عین صفا گویی روان بود / ملک بر طرف آب و سبزه بنشست
ز مژگان آب را بر سبزه می بست / به شاخ سرو بر بالا حمامی
مقامی داشت و آنگه خوش مقامی / چو جم نالیدی او هم ناله کردی
مگر او نیز در دل داشت دردی / ملک با او حدیث راز می گفت
غم دل با کبوتر باز می گفت / دو مشتاق از فراق آن شب نخفتند
همه شب تا به روز افسانه گفتند / ملک می گفت با نالان کبوتر
که: «حال تست از حالم نکوتر / تو یاری داری و خرم دیاری
مرا یاری که با من نیست باری / تو در مسکن نشسته فارغ البال
من سرگشته گردان بی پر و بال / من آن مرغم که مسکن را بهشتم
نخورده دانه ،راندند از بهشتم / من و تو هردو طوق شوق داریم