سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است؟ / مرا فتاده دل از ره ترا چه افتادست؟
به کام تا نرساند مرا لبش چو نای / نصیحت همه عالم به گوش من بادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار / ترا نصیب نصیب همین کرده است و این دادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی / اساس هستی ما ز آن خراب آبادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ / دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم بسیار / کزین فسانه و افسون بسی مرا یادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی است / اسیر بند تو از جمله عالم آزادست
دمم کم ده که دم آتش فروزد / چو چربی بیند آتش بیش سوزد
بدین دم ترک این سودا نگیرم / رها کن تا درین آتش بمیرم
تنم چون خاک اگر در خاک ریزد / ز کوی دوست گردم بر نخیزد
چو گفتار ملک بنشیند مهراب / فرو بارید مژگانش ز مهر آب
به جم گفت: «این زمان تدبیر باید / که بی تدبیر کاری بر نیاید
چو دولت بر تو اکنون گشت لازم / شدن بر درگه قیصر ملازم
فکر دستی تو خدمت لیک دانی / تو رسم و خوی شاهان نیک دانی
چو قیصر رسم و ایین تو بیند / همانا با تو پیوندی گزیند
به دامادی خود نامت بر آرد / مرادت بخشد و کامت برآرد
هنوز اسباب سلطانیت بر جاست / اساس القاب جمشیدیت مهیاست
سپاه است و درم اسباب شاهی / هنوزت هست زین چندان که خواهی
هنوزت شمع دولت نامدارست / درختت سبز و تیفت آبدارست
هنوزت باد پایانند زینی / هنوزت ماهرویانند پینی
به هر کاری ردم در دست باید / که از دست تهی کاری نیاید
ببین کز صحبت خور مهره گل / چه مایه زر و گوهر کرد حاصل
حلال آخر شود خود بدر چون ماه / رود در مرکب خورشید هر ماه
چنان کارش فروغ نور گیرد / که از نورش جهان رونق پذیرد
ملک چون غصه از مهراب بنشید / صلاح حال خود حالی در آن دید
از آن کهسار چون ابر بهاران / فرود آمد سرشک از دیده باران
چو ماه آراست برج خویشتن را / منور کرد با آن انجمن را
از آن پس چینیان کردند یکسر / بسیج خدمت درگاه قیصر
زر و یاقوت را ترکیب کردند / چو خورشید افسری ترتیب کردند