سلمان ساوجی › دلجویی خورشید از حال جمشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو از اغیار مجلس گشت خالی / صنم از حال جم پرسید حالی
که: «آن مسکین حبیبم را چه حالست؟ / درین غربت غریبم را چه حالست؟
یکایک قصه جمشید گفتند / حدیث ذره با خورشید گفتند
به شیرین قصه فرهاد بردند / به وامق نامه عذرا سپردند
چو چشمش بر سواد نامه افتاد / ز مژگان عقد مروارید بگشاد
ز نظمش داد جان را قوت و قوت / ز اشک آراست لو لو را به یاقوت
ز بویش یافت بوی آشنایی / نظر دید از سوادش روشنایی
سوادش چون سواد دیدگان بود / معانی خوب و الفاظش روان بود
بر او معنی به جای خود نشسته / چو مهرویی نقاب از مشک بسته
گل اندام از قلم شکر روان کرد / معانی در بیان خط روان کرد
بر اوراق سمن ریحان همی کاشت / به خامه حال هجران عرضه می داشت
بر آورد آب حیوان از سیاهی / مرکب شد روان در چشم ماهی
حریر چین به پای خامه پیمود / سر دیباچه آن نامه این بود: