سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای باد صبحگاهی بادا فدات جانم / در گوش آن صنم گو این نکته از زبانم
ای آرزوی جانم در آرزوی آنم / کز هجر یک حکایت در گوش وصل خوانم
روزی که با تو بودم بد بخت همنشینم / امروز کت به سالی روی چو مه نبینم
دانی چگونه باشم در محنت حبیبم / زآن پس که دیده باشی در دولتی چنانم
با دل به درد گفتم کان خوشدلی کجا شد؟ / آخر مرا نگویی؟ دل گفت من ندانم؟
خواهم که از جمالت حظی تمام یابم / وز ساغر وصالت ذوقی رسد به جانم
آری گرت بیابم روزی به کام یابم / ورنه چنان که دانی در درد دل بمانم