سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرا در جام خون دل مدام است / برون زین می بر اهل دل حرام است
می ام عشق است و جز سودای آن می / گر آید در سرم، سودای خام است
هر آنکس را که مهر دوست با جان / مقابل نیست چون مه ناتمام است
اگر کام تو آزار دل ماست / بحمدالله دل ما دوستکام است
شب تار من از روی تو روز است / صباح عیش از زلف تو شام است
مرا چشم تو کرد از یک نظر مست / چه محتاج می و ساقی و جام است
ملک چون ناز یار نازنین دید / فرود آورد سر پایش ببوسید
به زاری گفت: «ای جان جهانم / گل باغ دل و سرو روانم
جفا گفتی و حق بر جانب تست / بلی کاندر وفا سخت آمدم سست
تو این بند از برای من کشیدی / تو این جور از جفای من کشیدی
مرا گفتی که تا کی می پرستی / مرا از چشم تست این عین مستی