سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خراباتی و رند ست آشکارا / چو بینم آن حریف مجلس آرا
به بویش می کنم این مستی از می / وگر نه می چه در خوردست مارا؟
به یادش خون خم خوردیم لیکن / ستد از ما دل و دین خونبها را
مرا گرد خم و خمخانه گشتن / تویی مقصود میل تست ما را
اگر وصلت نباشد خاک بر سر / خم و خمار در گل مانده پا را
امر علی جدار دیار لیلی / اقبل ذا الجدار و ذا الجدارا
و ما حب الدیار شغفن قلبی / ولکن حب من سکن الدیارا
چنین تقدیر بود و بودنی بود / پشیمانی نمی دارد کنون سود
ای دوست چه گویم که من از هجر چه دیدم / دشمن مکشاد آنچه من از دوست کشیدم
چون میوه ناپخته شد آبم به دهن تلخ / تا عاقبت کار به خورشید رسیدم
آمد که مرا در نظر خویش بسوزد / یاری که چو پروانه بشمعش طلبیدم
ای بس که من اندر طلبت گوشه به گوشه / چون دیده بگردیدم و چون اشک دویدم
هر گوشه چشم خوشت از ناز جهانی است / من در غمت از هر دو جهان گوشه گزیدم
اخر نرسیدم به عقیق لب شیرین / چندان که چو فرهاد دل کوه بریدم
ملک را گفت مهراب ای خداوند / دریغ است اینچنین در دانه در بند
ازین شکر چرا در تنگ باشد؟ / چنین گوهر چرا در سنگ باشد؟
کنون تدبیر باید کرد ما را / مگر این چشمه بگشاید ز خارا
همی باید زدن بر آب صد رنگ / بود کاید برون این دولت از سنگ
چو زر دارد به غایت دوست افسر / چو نرگس نیست چشمش جز که بر زر
زر بسیار باید خرج کردن / در آن احوال خود را درج کردن
مگر افسر به گوهر سر در آرد / به گوهر کار ما چون زر بر آرد
شدست این در جهان مشهور باری / که بی زر بر نیاید هیچ کاری
از آن گل در کنار دوستانست / که گل را دایماً زر در میان است
دم صبح از پی آنست گیرا / که در کامش زر سرخ است پیدا»
ملک چون این سخن بشنید از وی / بدو گفتا که: » ای یار نکو پی
به هر کنجی مرا گنجیست مدفون / پر از لعل نفیس و در مکنون
کنیزی نیز دارم نام شاهی / ازو بستان گهر چندان که خواهی
گهر می ریز هم بالای افسر / به زر در گیر سر تا پای افسر»
چو دید اندر سخن خورشید را گرم / ملک چون موم شد یکبارگی نرم
ز مرغان هیچ می نشنید گوشی / جز آواز خروسی در خروشی
همه شب هر دو جام وصل خوردند / ز دم سردی صبح اندیشه کردند
ملک در نیم شب آهی بر آورد / فرو خواند این رباعی از سر درد