سلمان ساوجی › رباعی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

امشب که شبم به وصل تو می گذرد، / دامی ز سر زلف خود، ای دام خرد،
بر روی هوا بگستران تا ناگاه / زاغ شب از این سراچه بیرون نپرد
بوصف الحال خورشید دل افروز / دو بیت آورد مطبوع و جگر سوز
امشب که شد آن ماه فلک مهمانم، / بنشینم و داد خوش از او بستانم
ور صبح نفس زند ز آه سحری / برخیزم و شمع صبح را بنشانم
چو جم بشنید نظم همچو آبش / فرو خواند این رباعی در جوابش
امشب شب آنست که دل چیره شود / وز عشرت ما چشم فلک خیره شود
گر صبح گریبان شب تار درد / آیینه عیش عاشقان تیره شود.
ز ناگه خنده ای زد صبح دم سرد / از آن یک خنده شب را منفعل کرد
شب هندو معنبر زلف بر بست / ز جای خویشتن خورشید بر جست
گرفت آن ماه تابان را در آغوش / چو زلف آوردش اندر گردن و گوش
لبش بوسید و شیرین قطعه ای گفت / به گوهر قطعه یاقوت را سفت