سلمان ساوجی › بزم آرائی جمشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ملک گفتا مباد ای صبح اصحاب / کزین معنی شود خورشید در تاب!
تو چون روز از چه کردی راز پیدا / دریدی پرده همچون صبح شیدا
ملک پر کینه شد از گفت مهراب، / به نزد افسر آمد رفته در تاب
گمان می برد کو رنجیده باشد / ز مهر جم دلش گردیده باشد
چو دید از دور جم را پیش خود خواند / بر تخت خودش نزدیک بنشاند
بدو گفت: «ای پسر چونی؟ کجایی؟ / چه شد کز ما جدایی می نمایی؟
به دیدار تو هستیم آرزومند / به گفتار تو مب باشیم خرسند
نداری با هواداران ارادت / مگر در چین چنین بوده ست عادت؟
ملک روی زمین بوسید و برخاست / به هر وجهی ز بانو عذرها خواست
ز ساقی جام جان افروز می خواست / به ناز و نوش مجلس را بیاراست
به مجلس شکر و شهناز را خواند / حریفان خوش دمساز را خواند
چو مجلس گرم گشت از آتش می / شکر در اهل خود زد آتش نی
ملک را یاد آن شب آتش افروخت / به شهناز این رباعی را در آموخت