سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی گل رویت ندارد رونقی بستان ما / بی حضورت هیچ نوری نیست در ایوان ما
گر به سامان سر کویش رسی، ای باد صبح، / عرضه داری شرح حال بی سر و سامان ما
شرح سودایش که دل با جان مرکب کرده است / بر نمی آید به نوک کلک سرگردان ما
در دل ما خار غم بشکست غم در دل بماند / چیست یاران چاره غمهای بی پایان ما؟
دوستان گویند دل را صبر فرمایید، صبر / چون کنم ای دوست چون دل نیست در فرمان ما؟
در فراقش چیست یارب زندگانی را سبب / سخت رویی فلک، یا سستی پیمان ما؟
چو افسر زخمه جمشید بشنید / دمیده سبزه گرد سوسنش دید
به پای مور فرش گل سپرده / به موران مهر جمشیدی سترده
چو خط این تازه شعر روح پرورد / ز طبع نازک او سر بر آورد
خطت هر روز رسمی نو در آرد / به خون من براتی دیگر آرد
کشد لشکر ز چین زلف بر روم / سپاه شب به گرد مه در آرد
ز هندستان زلفت طوطی آمد / که در منقار تنگ شکر آرد
به شوخی سر بر آوردست مگذار / خطت را گر بدینسان سر در آرد
چو سودای خیال خال و زلفت / جهان را بر من خاکی سر آرد
تن پر حسرت ما خاک گردد / ز خاکم باد گرد عنبر آرد
نباتی کز سویدایم بروید / ز حسرت حبه السودا بر آرد
چو بشنید این سخنهای دلاویز / ملک را شد لب شیرین شکر ریز
زبان بگشاد و در بر افسر افشاند / به وصف افسر این مطلع فرو خواند
ای آفتاب جرعه رخشنده جام تو / مه ساقی مدامی دور مدام تو
ای در سواد شام دو زلفت هزار چین / تا حد نیمروز کشیدست شام تو
خورشید پادشاه سریر سپهر باد / فرمانبر غلام تو، ای من غلام تو
تا بر زرست نام تو هرجا که خسرویست / بر سر نهاده افسری از زر به نام تو
به سر مستی ملک را گفت افسر / چه می خواهی؟ بخواه از سیم، از زر
تو فرزندی مرا از من مکن شرم / تو خورشیدی مرا با من براگرم
فدایت می کنم چندانکه خواهی / ز تخت و گنج و ملک و پادشاهی
ملک بنهاد سر در پای افسر / بدو گفت ای سر من جای افسر
به اقبال تو ما را هیچ کم نیست / به رویت خاطر شادم دژم نیست
ولی خواهم که بهر جاندرازی / کنی بیچارگان را چاره سازی
اسیران را ز غم گردانی آزاد / دل غمگین غمگینان کنی شاد
به زندانت مرا جانی است محبوس / مگردانم ز جان خویش مأیوس
دلم را داشتن در بند تا چند ؟ / برون آور دل من از چه بند»
جهان بانو نهاد انگشت بر چشم / بدو گفت: «ای بجای نور در چشم،
دل و جان در تن از بهر تو دارم / به جان و دل همه کارت بر آرم»
به نازش در کنار آورد افسر / نهادش بوسه ها بر چشم و بر سر
به دل می گفت دانی این چه بوس است / کنار مادر زیبا عروس است
ستون سیم کردش حلقه در گوش / فکند این در ز نظمش در بن گوش