سلمان ساوجی › آزاد شدن خورشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چو صبح از کوه بنمود افسر زر / ز کوه آمد برون خورشید خاور
پس افسر بر سمند عزم بنشست / به ناز آورد باز رفته از دست
ز شهرستان به سوی دژ روان شد / ز شهر تن به شهرستان جان شد
چو در دژ شد به نزد آن شکر لب / مهی را یافت همچون ماه یک شب
چو دری در صدف تنها نشسته / ز هر یک غمزه عقدی در گسسته
چو جسم ناتوانش چم بیمار / چو شیشه چشم هایش رفته در غار
چو عکس طلعت خورشید را دید / سرشک لاله گون از دیده بارید
سرشک افشان گرفت اندر کنارش / که بنشاند به اشک از دل غبارش
چو مادر حال دختر را تبه دید / چو چشم خود جهان یکسر سیه دید
به پوزش گفت: «ای ترک خطایی / خطا کردم، خطا کردم خطایی»
به زاری گفت: « ای سرو گل اندام / فدای چشم مخمور تو بادام
بسی بر شکر و گل بوسه ها داد / شکر پاسخ برو افسانه بگشاد
به تندی گفت: «ای بد مهر مادر، / مرا بهر چه افکندی در آذر؟
چو من نه رستم و سامم به هر حال / چرام افکنده ای در کوه چون زال؟
بگو تا زین جگر گوشه چه دیدی / که او را بیگناه از خود بریدی؟
مرا رسوای خاص و عام کردی / میان انجمن بد نام کردی»
بگفت این قصه و بسیار بگریست / وز آن زاریش مادر زار بگریست
برون آوردش از غمخانه تنگ / چو لعل از سنگ و همچون شکر از تنگ
همان دم چتر شاهی باز کردند / عماری را به دیبا ساز کردند
گل آمد در عماری سوی بستان / مه هودج نشین اندر شبسنان
پری رخسار خوبان دلاویز / بهار افروز و گلبرگ شکر ریز
نسیم جانفزای و ارغنون ساز / سمن بوی و نگارین روی و شهناز
هزار و سیصد و هفتاد دختر / همه خورشید روی و فرخ اختر
که پیش آن صنم در کار بودند / بدان درگاه خدمتکار بودند
همی روی طرب را باز کردند / همان آیین پیشین ساز کردند
کبوتر گر بود صد سال در بند / رود روزی سوی برج خداوند