سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد صبا به گرد سمندش نمی رسد / سرو سهی به قد بلندش نمی رسد
بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب / از چشم آفتاب گزندش نمی رسد
گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی / خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد
پایم به بند زلف گرفتار کرده است / دردا که دست بنده به بندش نمی رسد
به هر گردی که می انگیخت جمشید / بر آوردی غبار از جان خورشید
به هر گامی که اسبش بر گرفتی / ز اشک آن خاک در گوهر گرفتی
صنم گلگون سرشک از دیده می راند / ملک شبدیز با گلگونه می راند
ملک گوی ار همه کس پیش می برد / به هر صنعت که بود از پیش می برد
غریو اهل روم و شام برخاست / ملک چوگان فکند و نیزه را خواست
در آمد خوش به طرد و عکس کردن / به طرد بدسگال و عکس دشمن
سماک رامح از بالای افلاک / ز غیرت نیزه را انداخت بر خاک
هزاران حلقه همچون زلف جانان / ز چوگان کرد در میدان بر افشان
ز پشت باد پا چون باد در تک / به رمح ان حلقه ها بر بود یک یک
بر او شاهنشه از جان آفرین کرد / ثنای قدرت جان آفرین کرد
به پیروزی ز میدان باز گشتند / همان با نای و نی دمساز گشتند