سلمان ساوجی › ستایش قیصر از دلاوری جمشید| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فرستاد افسر و خورشید را خواند / بر خود چون مه خورشید بنشاند
حدیث صید گاه و شیر و جمشید / حکایت کرد یک یک پیش خورشید
بدو گفت این پسر خسرو نژادست / که خسرو سیرت و خسرو نهاد است
رخش آیینه آیین شاهی است / ز سر تا پا همه فر الهی است
مرا مرد هنر پرورد باید / ز شخص بی هنر کاری نیاید
کنون در کار شادی من حزینم / غمی در دل نمی آید جز اینم
عیار گوهرش کرچه درست است / ولی در کار من یکباره سست است
به هر بابی که کردم آزمایش / ندیدم یک سر مو زو گشایش
ز جاه و گوهر ارچه با نصیب است / ولی در کار چون تیغ خطیب است
تیغ خطیبش می شمارد / که قطعاً هیچ برایی ندارد
چو بشنید این فسانه افسر از جفت / بدو کرد آفرین از مهر و پس گفت:
«بدان، شاها حقیقت کان جوانمرد / که دیدست او بسی گرم و بسی سرد
به پیش من کنون عین الیقین است / که نور دیده فغفور پین است
هوای خدمت درگاه قیصر / بر آوردش ز تخت و تاج و کشور
نشاط پایه تخت خداوند / چو یاقوتش ز جای خویش بر کند»