سلمان ساوجی › بازگشتن شادیشاه به شام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

حکایت را بدین پیدا شد انجام / سحرگه کرد شادی روی در شام
ملک جمشید را افسر طلب کرد / حکایتهای شادی شه در آورد
ملک را گفت: «شادی رفت در شام / نمی دانم که چون باشد سرانجام
ندانم کو کشد لشکر برین بوم / ز شادی عکس گردد کشور روم؟
ملک برخواست گفت: «ای بر سران شاه / ز ماهی یاد محکوم تو تا ماه
اگر فرمان دهد فرمانده روم / روم سازم بر ایشان شام را شوم
همی تا بر تو شام آرد عدو بام / روم از روم و صبحش را کنم شام»
بدین معنی ملک فصلی بپرداخت / که از شادی سر افسر برافراخت
بدو گفت: » آفرین بر گوهر نیک! / قوی مردانه می گویی سخن ، لیک
زگفتار تهی کاری نیاید / بگفتار اندرون کردار باید
اگر زین عهد و پیمان بر نگردی / به جای آورده باشی شرط مردی
ترا قیصر ز گردون بگذراند / دهد دختر به خورشیدت رساند»
به دارای جهان جم خورد سوگند / که : «تا جان و تنم را هست پیوند
من از فرمان قیصر بر نگردم / اگر زین قول برگردم ، نه مردم
بباشم در رهش تا زنده باشم / بدین در کمترینش بنده باشم»
چو بشنید آن سخن برخاست آن سرو / به پیش قیصر آمد راست آن سرو
بدادش مژده از گفتار جمشید / شهنشه شاد شد از کار جمشید
اشارت کرد از آن پس رومیان را / که: « در بندید بهر کین میان را»