سلمان ساوجی › غزل| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شادی آمد از درون امشب که هان جان می رسد / جان به استقبال شد بیرون که جانان می رسد
یار چون گیسو کشان در پای یار آمد ز در / مژده ای دل کان شب سودا به پایان می رسد
خوش بخند ای دل که اینک صبح خندان می دمد / خوش برقص ای ذره کاینک مهر رخشان می رسد
پریشان و سرو جان داده بر باد / چو زلف آمد ملک بر پایش افتاد
گل خندان به زیر پر گرفتش / گشاد آغوش و خوش در بر گرفتش
نشستند آن دو نازک یار باهم / بر آن گلزار روح افزا چو شبنم
بپرسیدند هر دو یکدگر را / ببوسیدند بادام و شکر را
خوشا آن هر دو معشوق موافق / که بنشینند با هم چون دو عاشق
به مژگان گفته با هم هر دو صد راز / به ابرو کرده باهم هر دو صد ناز
ملک را گفت: «ای روی تو روزم / به شام آورده روز دلفروزم
مده بر عکس خورشید ای گل اندام / سپاه حسن چون مه عرض بر شام
رخ فرخ چرا می تابی از روم / به عزم بام صبحم را مکن شوم
ندانم تا کی ای عمر گرامی / چنین تو در سفر فرسوده مانی
چو مه روز و شب ای زرین شمایل / چه تن می کاهی از قطع منازل؟
مه و خور گرچه در بر داری از من / ندیدی هیچ برخورداری از من
تو چون زلف ار نبودی فتنه بر روم / چرا گشتی چنین سرگشته در روم
ز حلوایم به جز دودی ندیدی / زیانها کردی و سودی ندیدی»
بگفت این و سرشک از دیده افشاند / روان این مطلع موزون فرو خواند: