سلمان ساوجی › دوبیتی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

از دیده دلم روز وداعش نگران شد / با قافله اشک در افتاد و روان شد
ای جان کم از او گیر برو با غم او باش / دل رفت و همه روزه در آن می نتوان شد
جوابش داد جم کای مایه ناز / طراز خوبی و پیرایه ناز
تن و جان کرده ام وقف هوایت / سرم بادا فدای خاک پایت
سر من گرنه سودای تو ورزد، / سر وارون سودایی چه ارزد؟
ز شمعت شعله ای در هر که گیرد / چراغ روشنش هرگز نمیرد
ز جان و تن که بنیادیست بس سست / مراد من تویی و صحبت تست
تنم خاک است و جانم باد پر درد / چه برخیزد ز خاک و باد جز گرد؟
به اقبالت نمی اندیشم از کس / مرا از هجر تست اندیشه و بس
مرا باغمزه این دل می خراشد / چه باک از زخم تیغ و تیر باشد؟
چو خواهم طاق ابروی تو دیدن / چرا باید کمان باری کشیدن
ز بهر آن زنم بر تیغ جان را / ز عشق آن شوم قربان کمان را
درین ره از هوا سر می زنم من / اگر سر می نهم خونم به گردن
فک با عاشقان دایم به کین است / چه شاید کرد قسمت اینچنین است؟
فلک تا تیغ خود خواهد کشیدن / عزیزان را زهم خواهد بریدن
ملک می گفت و آب از دیده می راند / بر او این قطعه موزون فرو خواند