سلمان ساوجی › بازگشت جمشید به روم و دامادی او| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به پیروزی و بهروزی از آن بوم / ملک جمشید روی آورد در روم
پس آگاهی به سوی قیصر آمد / که از شام آفتاب چین بر آمد
به ملک روم با جانی پر امید / مظفر بازگشت از شام جمشید
برآورده به بخت نیک کامش / به مردی رفته بر خورشید نامش
ز شهر آمد برون با سرکشان شاه / دو منزل شد به استقبال آن ماه
سران هر یک چو هوشنگ و فریدون / به استقبال او رفتند بیرون
چو آمد رایت جمشید نزدیک / شد از گرد سپه خورشید تاریک
جهانی پر غنیمت دید قیصر / ز گنج و بادپای و تخت و افسر
به دل می گفت هر دم خرم و شاد / که بر فرخنده داماد آفرین باد
نمی شاید شمردن این غنیمت / همی باید سپردن این غنیمت
ملک چون دید چتر قیصر از دور / فتاد اندر زمین چون سایه از نور
به نازش در کنار آورد قیصر / هزارش بوسه زد بر روی و بر سر
ملک سر زد، رکاب شاه بوسید / ز رنج راه شامش باز پرسید
کزین رنج شدن چون بودی ای ماه؟ / به صبح و شام چون سپردی این را؟
ز چین بر روم پیچیدی عنان را / چو خور تا شام بگرفتی جهان را
تو کار جنگ بیش از پیش کردی / برو کاکنون تو کار خویش کردی
ملک گفت ای جهان چون من غلامت / همه کار جهان بادا به کامت
مرا این دولت و پیروزی از تست / همه سرسبزی و بهروزی از تست»
نهاده دست بر هم قیصر و جم / حکایت باز می گفتند با هم
همه ره تا به درگه شاه قیصر / به پیروزی ز ساقی خواست ساغر
دو هفته هر دو باهم باده خوردند / سیم برگ عروسی ساز کردند
به روز اختیار فرخ اختر / به فال سعد جشنی ساخت قیصر
چو انجم روشنان دین نشستند / مه و خورشید را عقدی ببستند
چنان در روم سوری کرد بنیاد / که شد زان سور عالی عالم آباد
به هر شهری و کویی بود جشنی / نگارین کرده کف هر سرو گشنی
به نقشی رو نمودی هر بهاری / به دستی جلوه کردی هر نگاری
همان در جلوه طاووسان آن باغ / به حنا پای رنگین کرده چون زاغ
زمرد با گهر ترکیب کردند / چو گردون حجله ای ترتیب کردند
نشست آن آفتاب شام رقع / به پیروزی در آن برج مرصع
نگار از شرم دستش می شد از دست / به پایان گشت حنا نیز پا بست
مه مشاطه با آیینه برخاست / رخ خورشید چون گل خواست آراست
چو رویش دید رو در حاضران کرد / کزین خوشتر چه آرایش توان کرد؟
رخش در آینه این نظم شیرین / شکر را همچو طوطی کرد تلقین