سلمان ساوجی › رباعی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای آینه کرده در رخت روی امید / بر چشمم ازین خط سیه روی ، سپید
به ز آن نبود که دیده دوزند آنجا / کآیینه براری کند با خورشید
چو مشاطه زدش در زلف شانه / نسیم این بیت را زد بر ترانه:
از بس گره و پیچ که زلف تو نمود، / آمد شدن شانه در آن مشکل بود
در حل دقایق ارچه ره می پیمود، / از مشکل زلف شانه مویی نگشود
چو نیل خط کشیدندش به آواز / بخواند این بیت را بر شاه شهناز
روزی که فلک حسن تو را نیل کشید / چشم بد روزگار را میل کشید
چو بر ابرو کمانش وسمه بنهاد / مغنی بر کمانچه ساز می داد:
روی تو که آتشی در آفاق نهاد، / بس داغ که بر سینه عشاق نهاد
مشاطه چو چشم و طاق ابروی تو دید / از هوش برفت و وسمه بر طاق نهاد
چو آمد غمزه اش با میل در ناز / فرو خواند این رباعی ارغنون ساز:
چو میل ز جیب سرمه دان سر بر کرد / نظاره چشم سیه دلبر کرد
خود را خجل و سرزده در گوشه کشید / از دست بتم خاک سیه بر سر کرد
چو شد در چشم شوخش سرمه پیدا / بهار افروز خواند این نظم غرا:
ای خاک در تو سرمه دیده ما / خور از هوس خاک رهت چشم سیاه
با خاک رهت که سرمه آرد در چشم / جز میل که باد بر سرش خاک سیاه؟
چو بر برگ سمن خندید غازه / سمن رخ زد بر آب این شعر تازه