سلمان ساوجی › تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز شوق ملک چین آهی بر آورد / به نرگس زار آب از دل در آورد
شد از آه ملک خورشید در تاب / ملک را گفت: کای شمع جهانتاب
چرا هر لحظه دود از دل برآری؟ / چرا خونین اشک از دیده باری؟
همانا از هوا می ریزی این دمع / سرت با شاهدی گرمست چون شمع
زعشقت بر جگر پندار داغیست / به ملک چین تورا چشم و چراغیست
ولی جایی که چشم خور فروزد / کسی چون از برای شمع سوزد؟»
ملک گفت: «ای چراغ بزم انجم / سر زلفت سواد چشم مردم
سرشک ما که هست ما در آورد / غم مادر به چشم ما درآورد
تو قدر صحبت مادر چه دانی / که از مادر دمی خالی نمانی؟
وجودم را تب غربت بفرسود / تنم در بوته هجران بپالود
بر احوال من آنکس اشک پاشد / که روزی رنج غربت دیده باشد
از آن پژمرده شد گلبرگ سوری / که در طفلی ز مسکن جست دوری
از آن رو سرو باشد تازه و تر / که پا از مرز خود ننهد فراتر
به خاور بین عروس خاوری را / به رخ مانند گلبرگ تری را
وز آنجا سوی مغرب چون سفر کرد / به غربت بین که چون شد چهره اش زرد
به اقبالت به هر کامی رسیدم / می عشرت ز هر جامی چشیدم
کنون باید به نوعی ساخت تدبیر / که بینم باز روی مادر پیر
عنان بر جانب چین آری از روم / همایون سایه اندازی بر آن بوم
بهارش را دمی آرایش گل / کنی اطراف چین پر مشک سنبل»
صنم را رخ ز تاب دل برافروخت / دلش بر آتش سودای جم سوخت
به جم گفت: «این حدیث امشب به افسر / بگوید تا کند معلوم قیصر
ببینم تا چه فرمان می دهد شاه / ترا از رای شه گردانم آگاه
به نزد مادر آمد صبح خورشید / حکایت باز گفت از قول جمشید
که: «جم را شوق مادر گشته تازه / ازین درگاه می خواهد اجازه
تو می دانی که جم را جای چین است / ز چینش تا بدخشان در نگین است
بدین کشور نخواهد دل نهادن / سریر ملک چین بر باد دادن
گه از مادر سخن گوید گه از باب / بباید یک نظر کردن درین باب
بباید دل زغم پرداخت مارا / بسیج راه باید ساخت مارا»
چو بشنید افسر افسر بر زمبن زد / گره بر ابرو و چین بر جبین زد
بر آشفت از حدیث رفتن جم / به دختر گفت: « ازین معنی مزن دم
ترا بس نیست کاشفتی جهانی / گزیدی از جهان بازارگانی؟
بدو دادی سپاه و گنج این بوم / کنون خواهد به چینت بردن از روم
چو خورشید آن عتاب مادری دید / بگردانید وضع و خوش بخندید
به مادر گفت: «ای پر مهر مادر / همانا کردی این گفتار باور
ز چین جمشید بیزارست حالی / ز مادر من نخواهم گشت خالی
ملک را این حکایت نیست در دل / نهد یک موی من با چین مقابل
مزاحی کردم و نقشی نمودم / ترا در مهر خود می آزمودم
من از پیش تو دوری چون گزینم / روم با چینیان در چین نشینم؟
بدین باد و فسون چندانش دم داد / که افسر گشت ازین اندیشه آزاد
ز پیش مادر آمد نزد جمشید / که: «می باید برید از رفتن امید
همی باید نهادن دل بدین بوم / و یا خود بی اجازت رفتن از روم»
ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟ / نگارستان چین کوی نگارست
مرا مشک ختن خاک در تست / سواد چین دو زلف عنبر تست
به هر جایی که فرمایی روانم / به هر نوعی که می رانی برانم
اگر گویی که شو خاک ره روم / غبارم بر ندارد باد ازین بوم
وگر گویی که در چین ساز مسکن / شوم آزرم مردم را کشامن
حکایت را بدان آمد فروداشت / که: «ما را فرصتی باید نگه داشت
شبی بر باد پایان زین نهادن / ازینجا سر به ملک چین نهادن
ملک بر عادت آمد نزد قیصر / به قیصر گفت کای دارای کشور
زمان عشرت و فصل بهار است / هوا پر مرغ و صحرا پر شکار است
هوای دشت جان می بخشد امروز / ز لاله خون روان می بخشد امروز
همه کهسار پر آوای رود است / همه صحرا پر از بانگ سرود است
به صحرا تازی اسبان را بتازیم / به بازان در هوا نقشی ببازیم
دلش خرم شود شه زاده خورشید / که بادا بر سرش ظل تو جاوید
هوس دارد که بر عزم شکاری / رود بیرون به طرف مرغزاری
به پاسخ گفت کین عزمی صواب است / شما را عشرت و روز شباب است
زمان نوبهار و نوجوانی است / اوان عیش و عهد کامرانی است
بباید چند روزی گشت کردن / ز جام لاله گونی باده خوردن
چو از قیصر اجازت یافت جمشید / به ساز راه شد مشغول خورشید
ز گنج و گوهر و خلخال و یاره / ز تاج و تخت و طوق و گوشواره
ز دیبا و غلام و چارپا نیز / ز لالا و پرستاران و هر چیز
که بتوانست با خود کرد همراه / به عزم صید بیرون رفت با شاه
در آن تخجیر گه بودند ده روز / به روز اختیار و بخت پیروز
از آنجا رخ به سوی چین نهادند / پس از سالی به حد چین فتادند
همه ره در نشاط و کام بودند / ندیم چنگ و یار جام بودند
سحرگاهی بشیر آمد به فغفور / که آمد رایت جمشید منصور
به پیروزی رسید از روم جمشید / چو عیسی همعنانش مهد خورشید
ملک فغفور چون این مژده بشنید / گل پژمرده عمرش بخندید
ملک فغفور بود از غم به حالی / که کس بازش ندانست از خیالی
ز تنهایی تن مسکین همایون / چو ناری باره او غرقه در خون
نسیم یوسفش پیوند جان شد / همایون چون زلیخا نوجوان شد
ز شادی شد ملک را پشت خم راست / ندای مرحبا از شهر برخاست
درخت بخت گشت از سر برومند / که آمد تاج را بر سر خداوند
همای چتر شاهی کرد پر باز / که آمد شاهباز سلطنت باز
ملک فرمود آذین ها ببستند / ز هر سو با می و رامش نشستند
چو پیدا گشت چتر شاه جمشید / زده سر از جناح چتر خورشید
چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشد / وزین زیبا و دلکش تر چه باشد
که یاری دل ز یاری بر گرفته / که ناگه بیندش در بر گرفته
فرود آمد ز مرکب شاه کشور / گرفت آرام دل را تنگ در بر
همایون را چو باز آمد به تن هوش / گرفت آن سر و سیمین را در آغوش
چو جان نازنینش داشت در بر / هزاران بوسه زد بر چشم و بر سر
ملک در دست و پای مادر افتاد / سرشک آتشین از دیده بگشاد
چو از مادر جدا شد شاه جمشید / همایون رفت سوی مهد خورشید
همایون دید عمری در عماری / چو در زرین صدف در دراری
چو پیدا شد رخ خورشید انور / بر آمد نعره الله اکبر
همایون در رخش حیران فرو ماند / سپاس صنع یزدان بر زبان راند
به دامنها گهر با زر برآمیخت / به دامن بر سرش گهر فرو ریخت
همه با گوهر و سیم نثاری / چو ابر بهمن و باد بهاری
ز صحن دشت تا درگاه شاپور / مرصع بود خاک از در منثور
ز دیبا فرشها ترتیب کردند / رخ دیبا به زر تذهیب کردند
به هر جایی گل اندامی ستاده / چو گل زرین طبق بر کف نهاده
به هر جانب چو لاله دلفروزی / همی افروخت مشکین عود سوزی
ملک جمشید با این زیب آیین / به فال سعد منزل ساخت در چین
خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهی / عین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی
برخاست رای هندو از ملک شام بنشست / سلطان نیمروزی در چین پادشاهی
ملک فغفورش اندر بارگه برد / بدو تاج و سریر و ملک بسپرد
به شاهی بر سر تختش نشاندند / ملک جمشید را فغفور خواندند
بزرگان گوهر افشاندند بر جم / به شاهی آفرین خواندند بر جم
چو کار ملک بر جمشید شد راست / به داد و عدل گیتی را بیاراست
چنان عمری به عدل و داد می داشت / به آخر درگذشت او نیز بگذاشت
چنین بود ای برادر حال جمشید / جهان بر کس نخواهد ماند جاوید
چو خورشید ار شوی بر چرخ گردان / به زیر خاک باید گشت پنهان
چو جمشید ار بود بر باد تختت / جهان آخر دهد بر باد رختت