صامت بروجردی › در مدح حضرت امیرالمومنین(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای کشور هستی را از صبح ازل مالک / معراج حقیقت را تا شام ابد سالک
وجه الله باقی تو باقی همگی هالک / در فرش خدیو کل در عرش علی ذلک
تا ذات تو را یزدان از پرده برآورده / وز آیت رحمانی معجون تو آورده
آن گونه که خود اعلی نام تو علی کرده / تو مالک و ما مملوک تو خواجه و ما مرده
اسرار لدنی را تو مقطع و تو مبدا / احکام الهی را تو واقف و تو دانا
کونین و مافیها یک قطره از آن دریا / اما زینت وحدت از صورت تو پیدا
ز آن روز که تویی علت اشیاء همگی معلول / بی‌طاعت تو طاعت از کس نبود مقبول
تا آنکه کند ذرات اوصاف تو را مفتول / از بس که بود بیرون ادراک تو از معقول
از مصحف رویت عقل خوانده صفت باری / کز عفو تو بر اجرام بندد ره ستاری
ما و تعب و خذلان ما و کرب و خواری / گر رایحه فضلت کس را نکند یاری
ای بر حسب خلقت ما صادر و تو مصدور / قایم به وجود توست ذات عرض و جوهر
تو گنج و جهان مخزون تو روح و جهان پیکر / روح‌القدست دربان ملک و ملک چاکر
تا در نجفت گردید ای نور خدا مسکن / موسی ز شبانی شد از پرتو تو ایمن
تا کی به جواب ما گویی ارنی را لن / از خاک نجف بردار سرای ولی ذوالمن
ریحانه پیغمبر در خاک وطن کرده / خار و خس صحرا را پیرایه تن کرده
بادش ز غبار ره بر جسم کفن کرده / مرغان هوا او را سایه به بدن کرده
در یاری اطفالت ای شاه سعایت کن / بر سوی غریبان روی از بهر سعادت کن
طفلان حسینت را از لطف رعایت کن / از زینب دلخونت برخیز و حمایت کن
اهل حرم خود را در کوفه ببین حیران / در کوفه ویرانه از دربدری گریان
دارند با ولادت آخر به تصدق نان / با آنکه نشد هرگز یک لحظه که در دوران
از بس که حریم تو در چشم خسان خارند / در دست سپاه ظلم مغلول و گرفتارند
بر پشت شتر عریان اندر سر بازارند / با طعنه یکی گوید از مردم تاتارند
ای شاه نجف (صامت) هستی چو تو مولایش / پیرایه عصیان را مپسند به بالایش
آخر چو اجل سازد در خاک لجد جایش / خواهد به نجف باشد در کوی تو ماوایش