صامت بروجردی › در مدح حضرت امام حسن عسکری(ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چون به سعادت نمود ساقی فرخنده فال / ساغر عیش بهار به هر طرف مال مال
سلسله خرمی یافت ره اتصال / محول الحول داد زمانه را حسن حال
تربیتی تازه کرد فیض صبا چون شمال / ز صفحه باغ و راغ ز لون نل و جبال
به قاف عنقا گریخت حزب کلال و ملال / کرد به این المفر سوی عدم ارتحال
اریکه سلطنت چو د نصیب بهار / تاجگذاری بوی گشت همی بر قرار
گرفت باج و خراج ز کاج و عاج و چنار / تحتها الانهار برد جهت کیهان بکار
رویه افتخار داد ز نو اعتلا / نهاد اندر طبق ز اختفاف بر ملا
به چار سوی جهان متاع ز و علا / چو دید خورشید بخت ز بخت یاری هلا
هادم لذات دهر که با کریم ولئیم / به تنگ چشمی سمر بود ز عده قدیم
به غیر یزدان که اوست به کل شیء علیم / هر که بود هر چه هست ز خصم و یار ندیم
به دفع جیش ربیع به جنگ انگیخته / ساخت علم صیف را به سیف آویخته
به قهر بنموده خوی ز مهر بگسیخته / اساس نظم بهار زهم فرو ریخته
آری چون شاه گشت فاقد دیهیم وگاه / مملکتش شد ز دست ماند سرش بی‌کلاه
روز رعیت شود ز بی‌پناهی سیاه / فتنه در آن مملکت کند ز هر گوشه راه
نفوذ جیر تمور سوخت دل باغ را / به لاله تا حشر ساخت وقف جگر داغ را
کرد بسم سموم سرمه صفت راغ را / کوره حداد کرد دکه صباغ را
ز شبنم سبزه زار چو عود برخاست دود / بجو بیاران شد آب آتش ذات الوقود
رفت گل و سرورا لطف خدود و قدود / رو به فلک شد فراز سوی سمک شد فرود
نداری ای روزگار مروت اندر نهاد / ز چشم تنگت فغان ز قلب سنگ تو داد
ریشه بستان دهر ز تیشه‌های فساد / رساندی آخر به آب دادی یک جا بباد
ماه قریشی نژاد شاه لقب عسکری / نتیجه فاطمی ذخیره حیدری
راغی مرغای شرع داعی دین پروری / حارث حکم اله وارث پیغمبری
والد سلطان عصر باب امام زمان / دافع بغی و فساد رافع ذل و هو ان
فلزم احسان وجود کشتی امن و امان / ز امر و نهیش بپا عوالم کن فکان
به جز خدایی که هست قیوماً لا ینام / بر بقه طاعش مطیع از خاص و عام
به خاک وی در سجود به نزد وی در قیام / نمود مالایری چه ما یرای ازدحام
بطور عز و شرف کلیم حیران اوست / بطور الیاس و خضر زنده به احسان اوست
به قصر اجلال وی که عرش میدان اوست / ستاده کروبیان محو و نثا خوان اوست
غضب خلافت چه کرد به عصر وی معتمد / باخت مدامی بوی نزد نفاق و حسد
بهر به روز جلال به شوکت لاتعد / با حسن بن علی(ع) مظهر ذات احد
ستاد فرعون وار مقابل کردگار / نمود نمرود سان طغیان را آشکار
اعظم تلی رفیع به دشت بد پایدار / پایه به گاو زمین سر به فلک استوار
به طرفه العین داد لشگر آن بد عمل / ریشه او را به آب به حکم ننگ ملل
هر یک یک دامنی بردند از خاک تل / قاعاً صف صف نمود تل را از آن محل
قلزم بحر خدا سبط رسول عرب / ز کبر آن خیره سر ز فخر آن بی‌ادب
ز فرط غیرت فشرد لب مبارک به لب / یعنی کای خودپرست کافر دنیاطلب
سپس دو انگشت خود گشود فخر بشر / حزب خدایی نمود به معتمد جلوه‌گر
ز شش جهت از ملک لشگر بی‌حد و مر / ز آسمان و زمین ز پیش رو پشت‌سر
در عراق انفعال دشمن حق شد غریق / چو لشگر ابرهه ز جنگ بیت‌العتیق
از خفقان نفس سینه وی گشت ضیق / بر قلبش اوفتاد شرار نارالحریق
ایا شه ذوالحشم ممکن واجب مقام / بودی در کربلا کاش بدین احتشام
به روی نعش حسین پادشه تشنه کام / دمی که از هر طرف شد بسرش ازدحام
ز داغ اکبر دلش ز یک طرف داغدار / زخم سنان یک طرف فکنده او را زکار
تاب عطش بر تنش زده ز یکسو شرار / در نظرش موج زن آب روان خوشگوار
به خلد خیرالنساء پسر پسر می‌کند / دو چشم خود را به خلد ز گریه تر می‌کند
بهر حسینش ز سر آب گذر می‌کند / حریم او را اسیرهر که نظر می‌کند
تنی که پرورده بود به دوش فخر امم / تنی که در عهد مهد به عرش شد محترم
ز داغ وی عاقبت عرش برین گشت خم / یک جا شد پایمال ز سم اسب ستم
خواهر غمخوار او نوحه کن و سینه‌زن / به شهرها شد روان به رنج و درد و محن
اسیر هر نابکار شهیر هر انجمن / سلطان المادحین به یادگار ز من