چند ای دل از تغافل در ورطه هلاکی / واندر هلاک جان نیست اندر دل تو باکی
بیباکت عجیب است با آنکه مشت خاکی / ای مشت خاک تا کی محبوس این مغاکی
شد اربعین عمرت مایل به سال پنجه / از بهر گنج دنیا خود رامساز رنجه
تا کی سفر باور رنج بهر درم به گنجه / جانر بس است زحمت در معرض شکنجه
در قاف قرب جانان بیشوخی و ظرافت / از این دیار نبود جز یک قدم مسافت
در این رباط ویران با این همه مسافت / آسودگی محال است ای طالب شرافت
چندین هزار شوهر از بهر خواستگاری / سوی عجوزه دهر کردند روی یاری
آخر نبود از پیش یک تن به حجله کاری / جز از عنا و محنت غیر از بلا و خواری
از کوه کوه تقصیر با این همه فراست / نی واقف از جزائی نی واقف از سیاست
کرده به خرج دنیا سرمایه کیاست / از آفت خزان ساز زرع عمل حراست
در موسم جوانی در روز تندرستی / گشتی ز فیض کامل کردی به کار سستی
در شیب تا تو با شاب همبازی نخستی / من بعد بازجویی زین پیش هر چه جستی
آویز گوش خودساز این پند خوشتر از در / از قول صانع کل ز «الهکم التکاثر»
در «زرتم المقابر» قدری نما تفکر / شو کربلایی عشق آزاده باش چون حر
ابن زیاد چون کرد او را به کوفه سردار / در جنگ شاه مظلوم با کوفیان غدار
در هر قدم رسیدی در گوش آن وفادار / صورت بشارت خلد صیت برائت نار
در راه کوفه چون گشت ملحق به موکب شاه / نزدیکی زبالی بگرفت بر حسین راه
آثار تشنگی یافت در حر شه فلک چاه / سیراب کرد او را لشکرش به دلخواه
وقت نماز چون گشت حر ازصفای پنهان / با لشگر اقتدا کرد بر مقتداری امکان
پس سوی کوفه کردند روان در آن بیابان / در نینوا رسید از ابن زیاد فرمان
چون صبح روز عاشور حر حرب را بپا دید / بن سعد را چو نمرود در جنگ با خدا دید
خود را مصاحب خوف هر لحظه بار جادید / اصل بنای دنیا در معرض فنا دید
چندی پی تفکر در جیب سر فرو داشت / با عقل در سخن بود با جهل گفتگو داشت
ز آن آتشی که در دل از بار آرزو داشت / آخر به خاک افشاند آبی که در سبو داشت
شد با غلام و فرزند بهر حیات دائم / در درگه حسینی از روی جهد عازم
لیکن بدوچه ره بست روز نخست قائم / از قول خود پشیمان از فعل خویش نادم
چون بت شکن خلیلی بر عشق نار پویا / یا همچو پور عمران خائف به طور سینا
بر رفرف محبت معراج قرب جویا / نازن به خلق ناسوت تازان به عرش اعلی
محرم بقاب قوسین چون بهر التجا شد / سرگرم در مناجات با مظهر خدا شد
معشوق عذرخواهی از سبط مصطفی شد / گفت ای که از وجودت ملک و ملک بپا شد
ای دوحه نبوت ای ریشه امامت / ای کان لطف و احسا ای معدن کرامت
گر از برای تائب باشد ندم علامت / اینک منم غریقی در لجه ندامت
دریای رحمت حق آثار لطف باری / چون سری حر نظر کرد با اشکهای جاری
سر او فکنده در پیش از فرط شرمساری / بگشود باب احسان بر روی وی زیاری
دادش چو سرخط عفو آن سرمدی نشانه / زد از شراره شوق پا تا سرش زبانه
شد اول شهیدان آن فارس یگانه / بگرفت رخصت جنگ شد در جدل روانه
با کوفیان ندا کرد کی حزب شوم شیطان / گیرم حسین نبود سبط نبی به دوران
نزد شما غریب است وارد در این بیابان / شمشیر کین کشیدن بیجا بروی مهمان
طومار حقشناسی گردید تا دمی طی / کاین سروری که شاهست بر هر قبیله حی
گشته چه عبد مملوک لایقدر علی شیء / ره آنچنان به غربت گردیده تنگ بروی
این گفت و آشنا کرد مهمیز را به توسن / شد غرق قلزم جنگ مانند کوه آهن
تنها نمود بیسر سرها نمود بیتن / آزاد کرد اجساد از قید خود و جوشن
شوق لقای غلمان آخر گرفت تابش / وز حوریان جنت از غیب شد خطابش
خود را سبک عنان ساخت پای گیران رکابش / یعنی به خاک جا کرد از پشت زین جنابش
از خاک ره سروی بگرفت در کنارش / وز صفحه جبین ساخت پاک از وفا غبارش
مرهم به زخم بنهاد از چشم اشکبارش / حر گشت آخر کار بخت خجسته یارش
جانها فدای جانت ای زاده پیمبر / تو در بغل گرفتی حر شهید را سر
پس از چه مسلمان بر تو نگشت یاور / در زیر چکمه شمر ای نور چشم حیدر
ای روی بال جبریل گردیده عرش پیما / آخر فتاد جسمت عریان به خاک صحرا
شد زیر خار و خاره پنهان تنت سراپا / نه مادری که سازد بهرت کفن مهیا
هر چند سحر (صامت) در شرع ماجراست / سحرحلال شعرم مقبول خاص و عامست
امروز رشته نظم چون در کف نظامست / همچشمی جنابش بیرون ز احترامست