صامت بروجردی › واقعه یازدهم عاشوراء| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چرا بیرون نیامد ماه از پشت حجاب امشب / ندارد عزم رفتن سوی خرگه آفتاب امشب
زمین ز آسمان افتاده‌ اندر اضطراب امشب / رسد از کربلا بر گوش صوت بوتراب امشب
نشسته سر به زانو حضرت زهرا لب کوثر / فشاند اشک ماتم هر زمان از دیده پیغمبر
نهاده سبحه طاعت ز کف کروبیان یکسر / مگر شمر لعین برده سر بی‌چادر و معجر
چه خصمی داشت یا رب با حسین تشنه‌ تب دوران / که کرد او را قتیل تیغ عدوان با لب عطشان
زنان و دخترانش شد به شام کوفه سرگردان / چرا ابن‌زیاد ای دل نگردد خرم و خندان
چو بهره کوفه رفتن کرد زینب جای در محمل / روان شد کاروان اشک پیشاپیش از آن منزل
به خود گفتا فراق آسان ولیکن زندگی مشگل / سکینه هر زمان می‌گفت با آه و فغان کای دل
تن فرزند زهرا بی‌کفن در عرصه میدان / سر چون ماه تابانش به نوک نیزه عداوان
چو شد اندر تنور آن سرز جو کوفیان پنهان / ملایک جمله نالیدند نزد قادر سبحان
سکینه خورد چون سیلی ز دشت شمر بداختر / دل افلاک خون گردید و شد بیرون ز چشم تر
سبب جستند خیل قدس نزد خالق اکبر / که یارب این تزلزل چیست برپا شد مگر محشر
زمین کوفه را یکسو پر از شور و نوا بینم / فغان کودکان را رفته تا عرش خدا بینم
ز یک جا ساربان را در زمین کربلا بینم / جدا دست حسین تشنه لب را از دو جا بینم
در این ماتم نه تنها فرش و عرش کبریا گرید / جناب مصطفی(ص) با انبیا و اولیا گرید
رقیه فاطمه کلثوم با زین العبا گرید / جوان و پیر و مرد و زن از این غم برملا گرید